دانلود پایان نامه

توضیحی مناسب درباره هستندهای از حیث هستیاش ره یافته باشیم (ص 74). “از این رو هستیشناسی بنیادین، که هستی شناسیهای دیگر تنها از آن میتوانند سرچشمه بگیرند، باید قلمروِ جستارِ خود را تحلیل اگزیستانسیالِ دازاین قرار دهد” (ص 87). اینکه وی چقدر در این تلاش موفق عمل میکند، موضوعی نیست که مورد علاقه و اولویت ما در این مبحث باشد. آنچه در رابطه با این نوشتار برای ما دارای اهمیت است، حقیقتی است که قبل از هر چیز در رابطه با این هستنده یا به قول هایدگر در این دازاین عیان و آشکار است. آن حقیقت این است که؛ هایدگر قبل از ورود به بحث تحلیل دازاین، به نوعی پرسشگری را به عنوان یکی از اگزیستانسیالهای دازاین مفروض میگیرد. در واقع این موضوع خود میتواند یکی از دلایل انتخاب این هستنده نمونه برای شناخت و “پرسشگریِ پرسش هستی” باشد، اگرچه وی به صراحت این ویژگی خاص را به عنوان یکی از دلایل انتخاب این هستنده نمونه بر نشمرده است. اما آنچه مشخص است هایدگر به دنبال هستنده ممتازی است که “پرسشگر هستی” باشد. بدین ترتیب وی بطور کم و بیش واضح، پرسشگری را به عنوان روشی برای شناخت معنی هستی و پرسشگر بودن را به عنوان ویژگی خاص این هستنده ممتاز به رسمیت میشناسد، و قبل از اینکه با روش پدیدارشناسانه خود ساختارهای بنیادین این هستنده ممتاز را آشکار سازد به یکی از ویژگیهای مهم و خاص دازاین یعنی پرسشگر بودن آن اعتراف میکند، ویژگیای که سایر ویژگیهای دازاین و معنی هستی بواسطه آن فهم میشود. نزد هایدگر پرسشگری دروازه ورود به فهم و گشودن راز هستی است. “پرسشگری جستاری است آگاهانه از پی هستندهای از آن حیث که هست و از آن حیث که چنین و چنان هست. این جستار آگاهانه میتواند “پی جستار”ی شود که نقش آن تعیین آن چیزی است که مقصد پرسش است به گونهای که آن چیز را عیان و آشکار کند” (ص66).
بر اساس این مباحث تنها هستندهای میتواند راز هستی را فاش سازد که از قدرت پرسشگری برخوردار باشد و این هستنده انسان است. میتوان اینطور دریافت که از نظر هایدگر پرسشگری از اگزیستانسیلهای دازاین نیست بلکه از اگزیستانسیالهای آن است24. “پرسشگری از آن رو که رفتار هستندهای به نام پرسشگر25 است، خود گونهای هستی با خصیصه خاص پرسشگری دارد” (ص 68). بنابراین پرسشگری به اراده و انتخاب ما بستگی ندارد بلکه ما با آن زاده شدهایم. به گفته هایدگر ما بنا به منطقی میپرسیم، هرچند خود این منطق بر ما پوشیده است. از این رو، پرسشگری یك نیروی مهار شده انسانی، و صرفاً وابسته به اراده ما نیست. ما تابع نیروی پرسشگری هستیم و تفكر ما تابع این نیروی ناشناخته است. ابراهیمی دینانی (1391) در سخنی مشابه با هایدگر میگوید: پرسيدن حالت انسان است و انسان به ذات پرسشگر است. وی میپرسد: پرسش اینجاست که چرا انسان به ذات پرسشگر است؟ یا اصلاً چرا انسان میپرسد؟ وی در پاسخ میگوید؛ براي اين كه انسان به حيرت فرو ميرود و پرسش از حيرت بر ميخيزد. ایشان میگوید: من میخواهم جرأت کنم و تعبیر دیگری برای تعریف حکما از انسان به حیوان ناطق طرح کنم و بگویم انسان حيوان پرسشگر است. کانت نیز معتقد است “عقل انسان دارای طبیعت خاصی است … و آن عبارت از دل مشغول شدن به پرسشهاست. عقل به حکم طبیعتاش، امکان ندارد از کنار پرسشها با بی اعتنایی بگذرد” (دروتی لیدز، 1382، ص 20). این موضوع را میتوان از جمله اموری دانست که به تعبیر هایدگر “واقع بودگی”26 دارند. يعني اموري هستند واقعي؛ اموري که نمي‌توان برای آنها دليلي يافت و خارج از اختیار ما هستند، مانند مرگ.
موضوع دیگری که هایدگر در کتاب هستی و زمان مورد توجه قرار می دهد وجود اصیل است. وی از دو گونه بودنِ انسان در جهان سخن میگوید: بودن اصیل و بودن غیر اصیل. هایدگر در شرح اصالت از ضرورت استقرار امکانات وجودی انسان در حالتی آزاد از آنچه باعث استحاله یا تسخیر وی میشود سخن میگوید. به نظر وی دازاین از یک ویژگی هستیشناختی برخوردار است که برای انتخاب یا عدم انتخاب آنها آزاد است. انسان آزادی انتخاب دارد و با انتخاب خود از دازاین اگزیستانس مییابد27. وی اصالت هستیشناختی را در اگزیستانس یافتن از دازاین میداند. اصالت در واقع “انتخابِ انتخاب” است، یعنی اینکه فرد انسانی به میل خود انتخاب خود را برگزیند28 (هایدگر، 1962، ص 313). بر این اساس اصالت انسان در گرو برگزیدن این ویژگیهای هستی شناختی است. به عبارتی اصالت حرکت از زندگی محصور در دغدغههای روزمره، به زندگی اصیل، یعنی آن زندگی با امکانات وجودی انسان، از جمله آشکارگری معنای هستی (یعنی انسان بودن همانا آشکارگر بودن) است. اگر اصالت انسان در سایه آشکارگر بودن انسان حاصل میشود، آشکارگری وی نیز در پرتو پرسشگری او به وقوع میپیوندد. بنابراین این هستندهِ نمونه زمانی اصیل خواهد بود که پرسشگر باشد. زیرا تنها از این طریق است که وی میتواند “با وجود خود و از طریق آن، هستی را فهم کند” و “پرسشگرِ پرسش هستی” باشد.
در تقابل با شیوه اصیل زیستن، شیوهای غیر اصیل قرار دارد. بر مبنای دیدگاه هایدگر بیشتر ما در بخش بزرگی از زندگیمان گرفتار روزمرگی هستیم. وی با توصیف روزمرگی29 ما را به این فهم سوق میدهد که انسانها، عموماً، به شیوهای غیر اصیل میزیند. در این زندگی غیر اصیل بشدت در امور روزمره سرگردان هستیم، بدون اینکه جهتگیری و مسئله عمدهای داشته باشیم. در این زندگی ما مانند همگنان30 (خود غیر اصیل) رفتار میکنیم و مطمئنیم که مادام که پاسخگوی هنجارهای اجتماعی باشیم زندگی خوبی داریم. از این رو زندگیمان
از آن خودمان نیست، از آن عامه مردم است31. از نظر هایدگر “دازاین از همین جهان و بر حسب تفسیر شایع همگنان امکاناتش را بر میگیرد. این تفسیر دامنه انتخابهای ممکن32 ]دازاین[ را به حیطه آنچه آشنا، دست یافتنی و قابل احترام است و به حیطه آنچه بجا و مناسب است محدود و منحصر کرده است. این فروکاستن امکانهای دازاین به آنچه روزانه در دسترس است به کم سو شدن و تضعیف خود امر ممکن میانجامد” (هایدگر، 1962، ص 239، 1386، ص 455). در نتیجه این دلمشغولیِ هرروزینگی دازاین از دیدن امکانهای خود ناتوان میشود و خود را با آنچه که صرفاً “بالفعل” است آرام میکند (همان). گویا “هر چیزی در بهترین حالت خود قرار دارد و همه درها گشوده است” (هایدگر، 1962، ص 222، 1386، ص 424). این پندار ما را به نادیده انگاشتن این واقعیت سوق میدهد که آنچه جهان اجتماعی به ما ارزانی میدارد امکانات است و نه ضروریات. ما از فهم این واقعیت که شکلهایی از زندگی که در اعمالمان میپذیریم صرفاً پذیرفتههای ما هستند، ناتوان میشویم. این استنباط که اعمال ما ثابت و ضروریاند به آنجا میانجامد که مالک زندگیمان نباشیم، وجود ما چون “فراداده”33 ای پنداشته میشود که “دور از دسترس ما” است. با این دیدگاه، دیگر هیچ چیز به سبب اهمیت حیاتیاش برجسته نیست. به نظر نمیرسد که چیزی برای ما واقعاً مسئله باشد (گینیون، 1383). در این زندگی چیزی میشویم که گرجن (1991، به نقل گینیون، 1383) با تعبیر مناسبِ “خودهای اشباع شده” از آن یاد میکند، چیزی که بار اطلاعات اضافی بر ذهن او سنگینی میکند و درگیر ایفای نقشهای متعددی در زندگی است. زندگی تبدیل به انجام دادن حرکاتی و سر کردن با آنها میشود. با ایفای نقشهای همگانی بی حد و حصر بر طبق دستورالعملهای متعارف، به محاسبهگران کارآمد وسیله/هدف تبدیل میشویم که در عین حال که احتمالاً در میادین عمل کاملاً موفقیم، از فهم روشن اهدافی که با اعمالمان در تعقیب آنها هستیم ناتوانیم (گینیون، 1383).
پرسشگری، انسان را از گم گشتگی و بیگانگی میرهاند و به سمت هویت اصیل خود سوق میدهد. در واقع انسان با پرسشگری و پاسخی که به پرسش خود میدهد با جهان خود و با خود یگانه میشود. انسان در جهان به پرسش درنیامده، بیگانه است. از این رو گزاف نخواهد بود بگوییم اصالت ما در پرسشگری و به پرسش در آوردن موجودات اطرافمان است، و انسان بدون پرسش و ناپرسشگر، انسانی است که از اصالت وجودی خود تهی شده و اگر نگوییم به مرتبه پایینتری از هستی خود نزول کرده، باید بگوییم از هستی خود خارج نشده است. ملاصدرا در کتاب سفرهای چهارگانه سخن مشابهی از ابن سینا نقل میکند: “هر کس عادت کند بدون دلیل سخنی را بپذیرد، از سرشت انسانی خارج شده است”34. انسان پرسشگر موجودی بروز یافته35 است که در پرتو “ممکن بودن” از عالم فروبسته “در آنجا بودگی” و درگیری عالم روزمره خارج شده و به قلمرو هویت اصیل خود و “باید بودگی” پا میگذارد.

2-1-3- پرسشگری چونان تفکر
سقراط نقطه عطفی در تاریخ اندیشه است. با آنکه کتاب و رساله‌ای ننوشت، اما روشی از خود بر جای گذاشت که برجسته‌ترین ویژگی اندیشه و فلسفه اوست. سقراط به فراوانی طرح پرسش کرده است. فلسفه او با پرسش آغاز می‌شود، اما به هیچ یک از این پرسش‌ها پاسخی مثبت داده نمی‌شود. سقراط با پرسشگری جزمیتها را میشکند، کاستیها را نشان میدهد و نقصها را آشکار می‌سازد. سقراط در گفتگوهایش آموخته بود كه تفكر در مواجه شدن با پرسشگران و ورود در كوره پر حرارت پرسشگری شكفته ميشود. در پرسشگری سقراطی، پایان هر جلسه گفت و گو بیانگر پاسخ‌ به مسئله و نایل شدن به نتیجه‌ قطعی‌ و نهایی‌ نیست، بلکه هر مکالمه‌ آغاز رسیدن‌ به‌ احکامی‌ غیر قطعی‌ و موقتی‌ است36 (گادامر، 1928 و 1933). هر چند در پرده اشاره‌هایی به راهحل درست مسائل به میان می‌آید، اما غالب گفتگوها به ظاهر به بن‌بست می‌رسد، بی‌آنکه نتیجه‌ای به دست آید. هایدگر نیز همچون سقراط راه دشوار پرسشگری را برای تعلیم مخاطب خود در پیش میگیرد، و به جاي آنكه مطالب را حاضر و آماده و حتي مانند خيلي از معلمان، نيمپز كند، “مخاطب را به وادي تفكر ميكشاند و او را رها ميكند” (خاتمی، 1386، ص 192). وی در گفتگو با استاد ژاپنياش، تزوكا، اعلام میکند كه نسبت به ايام جوانياش فقط اين نكته را بهتر آموخته كه چگونه ميتوان پرسيد. هايدگر (1389) با گلایه از “بشر امروز” ميگويد: “اغلب به اندازه كافي به فقر تفكر دچاريم. همه ما در فكر كردن بسيار سهلانگاريم. بيفكري زائري مرموز و زيرك است كه در جهان امروز در همه جا حضور دارد” (ص 120). به نظر وی “بشر امروز گريزان از تفكر است و اين گريز از تفكر سرچشمه بيفكري است” (همان ص 121). پرسش چون نوری است که تفکر را از گمگشتگی و ضلالت میرهاند: “پرسش پارسایی تفکر است” (جمادی، 1385)، و “هر جا پرسش ظهور کند تفکر میبالد” (هایدگر، 1389). به عقيده هايدگر، اگر ما ميخواهيم واقعاً تفكر كنيم و يا به حقيقت نائل شويم، بايد بياموزيم كه چگونه درست بپرسيم و چگونه با یک پرسش مواجه شویم؛ بپرسيم نه براي اينكه به تفكر نزديك شويم، بلكه بپرسيم چون تفكر همين پرسيدن است. اين كار مستلزم گوش سپردن به خود پرسش است. “راه تفکر نه چون جادهای بارها پیموده شده از جایی به جایی کشیده میشود، نه اصلاً فی نفسه در جایی قرار دارد. نخست و فقط رفتن و در این جا پرسشگری متفکرانه است که به راه-افتادن است” (هایدگر، 1388، ص 328). وظيفه ما پرسشگري است، و تفكر، پيش از هر چيز، در گرو پذيرش اين وظيفه است. بنابراین تفكر بايد از طريق پرسشگري مداوم به راه خود ادامه دهد
و صرفاً دل به پاسخها خوش نكند، وگرنه خودش را نفي كرده است. هایدگر میگوید: اهتمام به تفکر، طی راهِ پرسشگری است که در آن امر در خور پرسش، همچون منزلگاه یگانهای پذیرفته میشود که تفکر در آن مقیم است (همان، ص 349). بدینگونه وی با استفاده از استعاره راه، روایت دیگری از تفکر آشکار میکند، در این روایت تفکر صرفاً رهسپار راهِ پرسشگری شدن است بی آنکه یکبار و برای همیشه به پاسخی قطعی برسد. در این راه پرسشگری، “هنوز حکمی قطعی درباره راهی اجتنابناپذیر و از همین رو شاید راهی یگانه تعیین نشده است”. “ما هنوز در راه، در میانه راه، و در میانه راههای متفاوت و گوناگونی هستیم” (ص 142). از نظر وی تفکر راه افتادن به سوی وضعیتهای مرزی است بدون آنکه به شیوه بسیاری از اندیشمندان بزرگ، همّ خود را بر آن متمرکز کرده باشند که تا عمرشان به سر نیامده خود شخصاً آغاز و پایان راه را باز نمایند و

 

دیدگاهتان را بنویسید