معترض او نشد و گفت اگر فيخته با خدا نزاع دارد به ما مربوط نيست.
وي از نخستين شاگردان کانت است که بعدها از فلسفهي کانت دست کشيد. فيخته به دنبال کانت معتقد بود که اساس شخصيت انسان آزادي‌انديشه اوست و اين تفاوت انسان با ساير موجودات است.
براساس فلسفه ايدهآليسم فيخته ذهن انسان آزاد و مختار بود و تصورات و مفاهيم؛ ناشي از حسن آزادي و اختيار انسان است.
فيخته فلسفهاش را با بحث در مورد”خود” آغاز ميکند، در نظر او”خود” امري فعال و قانونگذار است که ميتواند قانون وضع کند.
فيخته به عنوان يک رئاليست مطلق تجربيات شخص را فقط از آن همان شخص ميدانست و واقعيت بيروني را امري ذهني ميشمارد اين تصورات بعدها توسط هگل به بالاترين نقطه رسيد.
فيخته فيلسوفي است که به خاطر معرفي دولت- ملت(يا دولت ملي) داراي اهميت است. عقايد او براساس شالودهاي استوار است که از طريق نظريههاي روسو و کانت مطرح شدهاند اما با نوعي شور ايدهآليسم آلماني توام است، آن هم در زماني که آگاهي ملي در آلمان و ساير کشورها در حال ظهور ميباشد. در نتيجه ايده او درباره شهروند جهاني نسبت به اسلافاش از کليت کمتري برخوردار بود و مستقيماً هم با تحقق دولت ملي مرتبط بود. اين روند فکري با هگل ادامه مييابد.
فيخته در 1793 به دفاع از روسو و انقلاب کبير فرانسه برخاست. به نظر فيخته تنها سرزمين هر مرد پاکنهاد جمهوري فرانسه بود که بايد تمام توان خويش را مصروف اين کشور نمايد.
فيخته به دليل آنکه حکومت پروس قدر زحمات او را ندانسته بود مشتاق بود براي احراز سمتي در دانشگاه ماينتس که زير سلطهي فرانسه قرار داشت به اين شهر دعوت شود. اما پس از تصرف برلين توسط فرانسه، آن شهر را ترک گفت و همين اقدام فيخته سبب شد به دانشگاه برلين دعوت شود. به عبارتي در فاصلهي زماني کوتاهي او از جهان وطني به مليتگرايي روي آورد.
فيخته در زماني که در آلمان مليگرايي به صورت انقلابي و غريزي در برابر هجوم ناپلئون اوج ميگرفت پيشگام اين امر شد.
برخي‌انديشمندان غرب، فيخته را بعدها سخنگوي زرين دهان مليت پستي دانسته و او را به ستايش از شکوهمندي‌هاي فرهنگ آلماني متهم ساختند.
فيخته نژاد خالص را از آن آلماني ها ميدانست و ديگر اقوام را نژاد مخلوط و از اينجا نتيجه ميگرفت که ” تمامي جهان، جز آلمان، بر جاده زوال و تباهي سير ميکنند و اين تنها آلماني هستند که مشعل تمدن را به پيش مي‌برند”.
فلسفه فيخته راه را براي‌انديشه”نژادپرستي” هگل،”ابرمرد” نيچه و “آلمان برتر از همه” هموار ساخت.
فيخته در کتاب”بيشه بشرvication of man(1800)” ناسيوناليسم را توسعه ميدهد. او در فلسفه سياسي خود که دفاعيهاي از اجتماع اخلاقي اراده است يک نوع نياز و ضرورت اخلاقي جهت ايجاد يک نوع اجتماع در برابر آشوب و هرج و مرج را ارايه ميدهد. نوعي اجبار به عمل، اجبار به سوي بهتر شدن وجود دارد. هر فرد بايد خواهان يک اجتماع اخلاقي، يک فرهنگ جهان وطني عام باشد. فيخته فرض ميکند که دولت ملي يک اجتماع ميانه رويا بينابيني، يک جامعه محدود ارادهها است که کمتر هم اخلاقي نيست و جامعهاي است که وظيفه اخلاقي ما در آن نسبت به وحدت ملي يک نوع ضرورت است. فيخته بعداً در زندگي خود به شکل فزايندهاي حول ملت آلمان و رايش در حال ظهور در آن- تا يک جامعه جهاني- متمرکز شد.
فيخته، همزمان، فلسفه اقتصادي خود را در امتداد افکار سوسياليستي ايجاد کرد و موجب شکل اوليه “سوسياليسم- ملي” شد که البته با سوسياليستي که بعداً مطرح ميشود بسيار فاصله داشت.
فيخته در سال 1806 خطابههايي در رابطه با ملت آلمان را منتشر ميکرد. فيخته در زماني درباره”ملت آلمان” صحبت ميکند که اين کشور از ايالتهاي بزرگ و کوچک تشکيل يافته و هيچ نوع وحدت ملي بين آنها وجود ندارد. فيخته استدلال ميکند که آلمان که الان همه چيز را به خاطر”خودخواهي” گذشته از دست داده، داراي بهترين فرصت براي ايجاد يک موجوديت تازه، يک آلمان متحد با روح خودش ميباشد.
فيخته دولت را به مثابه يک عامل و ساختاري بيش از‌اندازه معقول ميبيند که از طريق آن به اين وضعيت ميتوان دست يافت و حقوق آزادي اعضاي آن را تضمين نمود و خودشناسيشان(و در نتيجه فهم خود از من مطلق) را ممکن ميسازد.
فيخته با استبداد و دموکراسي به معنايي که توسط مردم اداره شود- که به عقيده او به هرج و مرج مي‌انجامد- مخالف است. اما در بين اين دو حد افراطي امکان سازگاري طيفي از قوانين اساسي با مفهوم دولت معقول وجود دارد.
او ظاهراً با نوعي بازرسي ويژه جمعي(که آن را Ephorate) مي‌نامد، موافق است که به بررسي موارد سوء استفاده از قدرت بپردازد. البته معتقد است که اين جمع نبايد از نقش قانوني يا اجرايي برخوردار باشد. او يک نوع اقتصاد برنامهريزي شده و تقسيم کاري را مجسم ميکند که موجب تشويق خودشناسي معنوي، اجتماعي و مادي شود. اما به يکباره که همه اعضاي اين اجتماع به کمال اخلاقي دست يابد، دولت ديگر معنايي ندارد و موجوديت خود را از دست خواهد داد. فيخته در ضمن پيش بيني ميکند که ايده اراده عام را ميتوان تا ايجاد فدراسيون ملل متشکل از همه افراد بشر گسترش داد و نکته شگفت انگيز اين است که او تصور ميکرد که ملت آلمان به عنوان طلايهدار اين راه به سوي چنين وحدت غايي گام برخواهد داشت.
9-4هگل
پس از فيخته، ظهور‌انديشهي هگل را ميتوان نقطهي عزيمت تحولات زير بناي فرهنگ غرب دانست. هگل تناقض را خمير مايه‌اي دانست که جهان از آن ساخته شده است و”هرگاه چيزي بخواهد خود را اثبات کند مستلزم اين است که چيزهاي ديگر را نفي کند.”(ژيلسون، 228).
ميتوان فيخته و هگل را سخنگويان فلسفي پروس دانست که راه را براي وحدت وطن پرستي آلمان و رهبري پروس فراهم ساختند و بيسمارک بر پايهي عناصر فکري آنان توانست به اين توفيق دست يابد.
هگل در 1770 به دنيا آمد. پسري جدي و کمي کسل کننده بود. در دوران دانشگاه متوسط بود. و استادانش او را در فلسفه پايينتر از متوسط ميدانستند.
در جواني سخت مجذوب عرفان شد و نظريات بعديش را ميتوان تا حدي صورت عقلاني مطالبي دانست که وي در جواني از راه اشراق دريافته بود.
هگل ابتدا به عنوان دانشيار در دانشگاه ينا فلسفه تدريس ميکرد.
پس به نورمبرگ رفت و بعد با عنوان استاد در هايدلبرگ درس داد (1816-1818) و سرانجام در برلين از 1818 تا هنگام مرگ به تدريس فلسفه ادامه داد.
“هگل معتقد است فيلسوف نگاه ويژه‌اي به تاريخ دارد که تاريخ دانان معمولي از آن غافلند. فيلسوف مي‌داند که عقل بر جهان حاکم است و تاريخ جهان را با فرايند عقلاني به ما معرفي مي‌کند. اين آگاهي مي تواند يا به وسيله يک سيستم ماورا طبيعي حاصل شود يا به وسيله خود تاريخ اين مسئله با باورهاي مذهبي درباره مشيت منطبق است اما از آن فراتر مي‌رود”.140
يکي از معروفترين آثار هگل در مورد خود آگاهي، يک چالش اجتماعي براي تشخيص موضوع‌هاي مستقل و وابسته است. هگل فصل خود آگاهي کتابش را “نکته خيلي پيچيده اي”کل پديده شناسي مي نامد و درآن ابتدا به “من” که “ما” است و “ما” که همان “من” است اشاره مي‌کند… به عبارتي روح را به عنوان مطلق عمده مورد توجه قرار مي‌دهد.”141
اين توجه تا جايي پيش مي‌رود که هگل روح را فاعل اصلي تاريخ معرفي مي‌کند که بازگشت از مراحل مختلف آگاهي داراي پختگي مي‌گردد و با سيري خرد مندانه از اين حرکت تاريخي خود آگاه مي‌شود.
“در نظر هگل طبيعت روح تنها در حکم تقليدي از انديشة منطقي نيست. بلکه تحولات و مراحل تکاملي آن است” (والش، 155)
در مفهوم ساده‌تر مي‌توان چنين گفت: “منطق ساختار خرد را آشکار مي‌کند، حال آنکه فلسفه تاريخ محتواي خرد را توضيح مي‌دهد”(مارکوزه،233)
محتواي خرد همان محتواي تاريخ است. از اين رو در تاريخ ، تعقل دست‌اندرکار است. از سوي ديگر در فلسفه هگل روح همان چيزي است که خود را در سرتاسر واقعيت به تجلي در مي‌آورد و هستي جدا از جهان ندارد “اين جهان تن يافتگي اوست”.(تيلور، 52)
هگل در فلسفه خويش براي آزادي و اراده آزاد شرايط ويژه‌اي را مطرح مي‌کند. “هگل معتقد است که برداشت از اراده آزاد پيشينه‌ي نزد اقوام نداشته است تمام منطق‌هاي جهان، چه افريقا و چه شرق هرگز چنين انديشه‌اي نداشته‌اند و ندارد… اين تحقق ايده آزادي يک اصل اساسي در فلسفه تاريخ هگل است”(کاپلستون،250)
“در نظر هگل رضايت فردي و آزادي هنگامي باهم جمع مي‌شوند که از باورها و ارزش‌ها و ملاک‌هاي اجتماعي جامعه انداموار پيروي کنيم”(سينگر،1379،76)
مفهوم اصلي آزادي “چيزي ، به ويژه يک شخص آزاد است، اگر مستقل و خود تعين باشد و توسط چيزي غير از خودش تعيين و يا به آن وابسته نشود.”(اينووود،231)
در تفکرات هگل به شکل ويژه‌اي تعريف مي‌گردد. ” آزادي محتواي اساسي ذهن آدمي است. اين آزادي در مقوله کشور کمابيش به تحقق مي‌پيوندد”(استيس،1381، 615)
“مع الوصف تقسيم هگل بين دو قلمرو طبيعت و روح يا جهان ضرورت و آزادي و عوارض يا اموري که مي‌توان براي آنها عللي جست، يعني تحت قوانين قراردارند مانند کانت است با اين تفاوت که سخن هگل در مورد ضرورت ، پديداري بودن طبيعت و غير قابل شناخت بودن شيء في نفسه را به همراه ندارد و از اين جهت آزادي هگل با آزادي کانتي متفاوت است.142”
هگل رسيدن به اين آزادي خود آگاه را در انقلاب فرانسه ستايش مي‌کند. در سال 1789، از عمر هگل 18 سال مي‌گذرد. هگل همچون فيلسوفاني چون کانت و فيخته موضع روشني را در مورد انقلاب فرانسه مطرح مي‌سازد. کانت انقلاب فرانسه را چنين مطرح مي‌سازد، “انقلابي که در اين روزگار شاهد وقوع آن در ميان ملتي سرشاز ار هوش و ذکاوت هستيم در روح تمام ناظران بي‌طرف، علاقه اي تا سرحد اشتياق برخواهد انگيخت”. فيخته با شيفتگي و عشق عظيم به انقلاب رساله‌اي تحت عنوان (ملاحظاتي به منظور تهييج داوري‌هاي عامه در باب انقلاب فرانسه) نوشت. او در اين کتاب مسئله حق يک ملت را در انقلاب کردن مطرح مي‌کند… و اما هگل سرچشمه ايده‌آل آزادي براي هگل در مدينه آتن قرار داشت و هم در روح انقلاب فرانسه.”هگل مي‌گفت: که (دولت) نشان‌دهنده آخرين مرحله تحقق (عقل) است به وسيله عقل و براي عقل و به وجود آورنده حيات عقلاني، آزادي خودآگاه به همان صورتي که به دنبال پيروزي انقلاب فرانسه و در تاريخ ظاهر شده است.”(جهانبگلو،1386،44)
هگل با اين تعابير دولت را در عقلانيت خود آگاه در مقامي بالا قرار مي‌دهد”دولت انديشه‌اي است واقعيت يافته و محقق و فرد فقط همچون عنصري از آن پيکره اخلاقي خود را بدست مي‌آورد”.(راوچ،166،1382)
و براي رسيدن به اين شکوفايي و خود آگاهي در فرد بايد در اجتماع از موجودات خودآگاه حضور داشت والا مرحله‌ي آگاهي تنها صورت مي‌گيرد. “خود آگاهي فقط در تعامل ، يا کنش و واکنش اجتماعي ممکن است به شکوفايي برسد و پروش يابد”.(سينگر،177)
از اينرو هگل گام‌هاي اساسي، جهت‌گيري‌هاي فلسفي‌اش آزادي است منتهي با نگاه خاص هگل که در آن جامعه و دولت جايگاه برتر را دارا است.
هگل فلسفه خود را بر پايه ي وجود مطلق قرار مي دهد و وجود مطلق را چنين مي‌گويد:”مطلق همان انديشه اي است که به خود مي انديشد”. (کاپلستون ،7/174)
“هگل در سالهاي اخير زندگيش يک پروسي وطن پرست و يک مستخدم وفادار دولت بود و از برتري فلسفي اش، که مورد قبول و اذعان ديگران بود، به راحتي سود ميجست.”(راسل، 2/997)
“بعد از جنگهاي ناپلئون و در دور? بازگشت فئودالي، او نخستين کسي است که به مقام فيلسوف رسمي مکتب پروسگرايي منصوب شد”(پوپر، 686).
“او پيرو مستقيم هراکليتوس و افلاطون و ارسطو بود و نمايند? حد اعلاي نهضتي بود که با کانت در آلمان آغاز شد”.(همان، 977).
هگل روند تحول در جهان را برخلاف افلاطون روبه سوي تکامل ميدانست و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید