گرفت. با بيماري فرديش دوم در اين شرايط بحراني و از پاي درآمدن وي در اثر تب شديد، دو پسرش”کنرادين42″ و”مانفرد43″ به قدرت رسيدند که هر دو با دخالتهاي پاپ کشته شدند.
به اين ترتيب خاندان هوهنشتون از تاريخ سياسي محو شدند و ميراث آنها بين امرا و حاکمان محلي تقسيم شد.
3-4 ظهور خاندان هابسبورگ 44
پايان حکومت فردريش دوم در واقع آغاز دوران نا آرامي و سردرگمي در تاريخ آلمان است که از آن تحت عنوان”روزگار فترت بزرگ” ياد ميشود.
از سال(1256 تا 1273 م.) هيچ امپراتوري وجود نداشت. خاندانهاي قدرتمند در بخشهاي کوچکتر قدرت را در دست داشتند. در اين زمان فرقهي از شهسواران آلماني پديد آمد که جمعي از کشيشان و شهسواران و برادران ديني بودند که نماد آنها”پالتوي سفيد45″ و صليبي سياه بود، که اين نماد بعدها مظهر پرچم ملي پروس شد.
اشراف و امير نشينها قدرت را عملاً در دست داشتند نا آراميها رو به افزايش بود. تا اينکه در سال 1273 ميلادي، اميران آلماني تصميم گرفتند که حکومت مرکزي نيرومندي پديد آوردند و براي اين منظور”رودلف فن دوهابسبورگ46″ را برگزيدند.
هابسبورگ در “شو ابن” قرار دارد. و رودلف اولين امپراتور از خاندان هابسبورگ بود. يکي از اولين اقدامات وي در مقام پادشاه آلمان فتح اتريش بود که پس از آن تشکيلات اساسي حکومتها بسبورگ به آن سرزمين منتقل شد.
با رشد اقتصاد و گسترش بازرگاني، شهرنشينان شمال اروپا اتحاديهي را تشکيل دادند که به اتحاديهي‌ هانسايي مشهور شد. هدف از اين اتحاديه حفظ ثبات در قيمت‌ها و محافظت از بازرگانان در برابر سارقان و دزداندريايي بود. اين اتحاديه مدت 370 سال پابرجا بود.
جانشينان رودلف هاينريش هفتم(1308- 1313 م.) و لودريک فن بارين(1314- 1364م.) نتانستند در زمينهي سياست داخلي و خارجي موفقيت چنداني کسب کنند.
اما کارل چهارم(1346-1378 م.) با فرمان(مهر طلايي) توانست اقتدار پاپ را کاهش دهد.
بر اساس فرمان مهر طلايي انتخاب شاه به هفت تن از قدرتمندترين امراي آلمان واگذار مي‌شد و حضور پاپ تنها جنبهي تشريفاتي داشت.
کارل اقدامات اصلاحي فراواني انجام داد با انتخاب پراگ به عنوان مرکز حکومت رونق اين شهر را افزايش داد و همچنين به احياي زبان آلماني پرداخت.
هابسبورگ به مدت دويست سال کم و بيش قدرت سياسي را در دست داشتند، و تقريباً به طور مداوم تا پايان دوران امپراتوري مقدس روم بر آلمان حکومت مي‌کردند.
در سال 1411، خاندان هوهنسولرن، به تدريج صاحب قدرت و نفوذ شدند. با روي کار آمدن”زيگسيموند47″ (1410- 1437 م.) وحدت بين کليساهاي شرق و غرب اروپا مورد توجه قرار گرفت. از سوي ديگر زيگيسموند در سال 1415 فرديک هوهنستولرن را نايبالسلطنه براندنبورگ48 کرد. اين آغاز قدرتگيري هوهنستولرنها بود زيرا فردريش با به عهده گرفتن اين سمت مي‌توانست در انتخاب امپراتور امپراتوري مقدس رومراي دهد. از اين پس براندنبورگ اقامتگاه اصلي هونستولرن شد. در سال 1440 فردريک پنجم برتخت سلطنت نشست. او بعدها لقب امپراتور مقدس روم را گرفت.
با ازدواج فرزندانش، اسپانيا و هلند هم به گسترهي امپراتوري روم افزوده شد.
دوران هابسبورگها، هوهنستولرن و اتحاديهها نسايي بخشي از دوراني است که رنسانس ناميده مي‌شود.
قرن چهاردهم تا شانزدهم ميلادي اروپا متحول شد.
اشرافيت پاپها و انحرافات در بدنهي کليسا بستري بود که در آن مارتين لوتر(1483- 1546 م.) دست به اصلاحات مذهبي زد. او که خود از سلک روحانيان بود نظريات اصلاحي خود را به پاپ لئون دهم رضه نمود. اما چون مورد بي مهري قرار گرفت به شوراي عمومي کليسا مراجعه کرده و نهايتاً در ملاعام لغزش شورا و کليسا را اعلام کرد.
اميران آلماني همگام با مردم نظرات او را پذيرفتند و نهضت ضد رومي در سراسر خاک آلمان شکل گرفت.
کارل پنجم(شارلکن) امپراتور مقدس روم از لوتر خواست که از نظرات خود دست بردارد اما لوتر نپذيرفت و بي درنگ پنهان شد. اقدام لوتر سبب شورشهاي فراواني در سراسر اروپا شد. اين شورشها تا سال 1547 ادامه داشت.
شارل پنجم به جنگ با شاهزادگاني پرداخت که از اهداف پروتستانها حمايت مي‌کردند اما اين تلاشها بي فايده بود. از اينرو وي به نفع برادرش فرديناند از حکومت آلمان دست کشيده فرد نياند براي آرام کردن اوضاع در سال 1555 اعلاميه صلح آوگسبورگ را منتشر کرد.
بر طبق اين اعلاميه، هر يک از ايالتهاي آلمان مي‌توانستند در مورد مذهب سرزمينشان تصميمگيري کنند. اين اعلاميه سبب شد تا بخشهاي زيادي از آلمان از کاتوليک دست بکشند و به مذهب جديد(پروتستان49) بپوندند. اگر چه در ظاهر نا آراميها متوقف شد اما در واقع اختلافات بين مناطق کاتوليک نشين و پروتستان هر روز در حال افزايش بود.
اين اختلافات مذهبي در نهايت جنگهاي سي سالهاي را بدنبال آورد که سبب شد رايش، به عنوان يک قدرت سياسي بزرگ در اروپا از بين برود و آلمان منسجم قرباني اختلافات مذهبي گردد.
در پايان جنگ سي ساله توازن قدرتهاي اروپايي صلح”وستفاني” (1648 م.) را به دنبال آورد.
صلح وتسفالي (1648.م)
از زمان صلح اوگسبورگ(1555) آلمان از نظر مذهبي در آرامش به سر مي‌برد اما اختلافات مذهبي سبب احساس ناخشنودي پروتستان‌ها بويژه پروتستان‌هاي جنوب بود.
از اينرو پروتستان‌ها با يکديگر متحد شده و در 1608 و در 1608 “اتحاد انجيلي را پايه گذاري کردند که يکسال بعد توسط کاتوليک‌ها “اتحاد مقدس” در برابر آن پديد آمد.
به دليل بروز اختلافات ميان دوک‌نشين‌ها و طرفداري پروتستان‌ها و کاتوليک‌ها از هريک از آنها، زمينه‌هاي بروز جنگ فراهم مي‌شد. پروتستان‌ها از اينرو از هانري چهارم پادشاه فرانسه کمک خواستند ولي با قتل‌ هانري چهارم اين مساعدت عملي نگشت.
صلح اوگسبورگ اگرچه هر ايالت را تابع دين دولت يا قدرت حاکمه‌اش قرار مي‌داد اما با مرگ حاکم ايالت، ميان اقوام گوناگون رقابت شديدي صورت مي‌گرفت تا آن سرزمين را لوتري يا کاتوليک نمايد. از سوي ديگر صلح اوگسبورگ وضع املاک کليساي کاتوليک را روشن نساخته بود، در چنين شرايطي ايالت خود مختار امپراتوري مقدس روم که تعداد آنها بالغ بر سيصد ايالت مي‌رسيد به جدايي از امپراتوري تمايل داشتند.
از اينرو جنگ‌هاي سي ساله جنبه‌هاي مذهبي و سياسي و اقتصادي داشت.
هرچند امپراتور تلاش مي‌کرد مرکزيت قدرت واحدي پديد آورد اما اختلافات پروتستان‌ها و کاتوليک‌ها با نظر شخص امپراتور نيز به اين جدال‌ها دامن مي‌زد.
جنگ‌هاي سي ساله، جنگ بين المللي ميان فرانسه و خاندان هابسبورگ، ميان اسپانيا و هلند بود که در آن سلاطين دانمارک و سوئد نيز دست داشتند و در خاک آنها مي‌جنگيدند.
سال 1648 آلمان به اضمحلال فرهنگي و سياسي نزول نمود. اگرچه برخي دولت‌هاي آلماني موفق گشتند اما خود آلمان واحد از ميان رفت. فرانسويها قطعاتي زمين در قسمت شمال شرقي مرز خود بدست آوردند که از همه مهمتر آلزاس بود. و براند بورگ اگرچه مقداري اراضي اصلي خود را به سوئد واگذار کرد اما مقداري اراضي اطراف ماگدبورگ را به عنوان خسارت بدست آورد که در مدت دو قرن بعد اراضي را که به سوئد داده بود نيز؛ پس گرفت.
در حقيقت ابتداي عظمت براندنبورگ بورگ يا پروس عموماً از تاريخ 1648 بوده است از طرف ديگر صلح وستفالي رسماً به دولتهاي آلماني استقلال بخشيد که با هرکدام از دول خارجي که تمايل دارند متحد شوند به شرط آنکه بر ضد امپراتوري نباشد.
بدين ترتيب تماميت ارضي کشورها محترم شمرده شد و خاندان هابسبورگ تضعيف گرديد و در برابر قدرت فرانسه و سوئد تقويت شد.
فصل چهارم
سياست فرانسه از عصر لوئي چهارم تا کنگره وين
4-1 عصر لوئي چهاردهم
در سال 1715.م جهان اروپا آينده‌اي همراه با صلح را پيش بيني مي‌کرد.
زيرا با پايان اهداف توسعه طلبانه‌ي لوئي چهاردهم و تغيير سياست فرانسه بعد از معاهده‌ي صلح اوترخت انتظار يک دوره‌ي سکون و آرامش مي‌رفت.
لوئي چهاردهم به عنوان يکي از بزرگترين پادشاهان اروپا محسوب مي‌شود. به گونه‌اي که دوره وي به “عصر لوئي چهاردهم” معروف گشت.
لوئي چهاردهم ارتش نيرومندي داشت و در فاصله سال‌هاي 1667 تا 1713 چهار جنگ به راه‌انداخت که در تمامي آن‌ها پيروزي با فرانسويان بود. ليکن در سال 1685 با نسخ فرمان نانت و سلب آزادي مذهبي از پروتستان‌ها سبب مهاجرت صد هزار نفري شد که اکثريت آن‌ها تاجر و صنعت گر بودند، اين امر سبب تضعيف اقتصاد فرانسه شد. از سوي ديگر سياست توسعه طلبي لوئي چهاردهم و سخت گيري مذهبي او سبب شد که کشورهاي اروپايي از جمله اسپانيا، هلند، امپراتوري اتريش و بسياري از شاهزادگان آلمان عليه او تشکيل اتحاديه دهند.
در سال 1697 پس از جنگ‌هاي طولاني مصالحه انجام شد.
لوئي چهاردهم در سال 1701 “جنگ‌هاي جانشيني اسپانيا” را آغاز کرد و در امور داخلي اسپانيا دخالت نمود. دول اروپايي عليه فرانسه متحد شدند و در سال 1713 فرانسه را شکست دادند. دولت‌هاي درگير در جنگ جانشيني اسپانيا معاهده اوترخت را منعقد ساختند.
معاهده صلح اوترخت معادله‌ي قوا را در مغرب زمين تحکم بخشيد.
“در واقع صلحي که در 1714-1713 طي مجموعه‌اي از يازده معاهده‌ي جداگانه منعقد شد، تعادل قوا را در اروپا برقرار ساخت”. (کندي،1370، 165)
با پايان گرفتن دوران سلطنت لوئي چهاردهم در سال 1715.م و رسيدن تاج و تخت به لوئي پانزدهم، نوه لوئي چهاردهم در سن پنج سالگي دوران طولاني نيابت سلطنت کاملا آشکار بود. به عبارتي ديگر فرانسه سال‌هاي زيادي سرگرم مسائل داخلي خويش خواهد بود و اين امر براي ملت فرانسه که از مبارزات طولاني مدت لوئي چهاردهم خسته بودند نويد دوره آرامش و صلح بود. از طرف ديگر فرصتي بود تا اقتصاد سر و سامان يابد. اگرچه بعد‌ها مشخص شد که ثبات و آرامش بين الملل که به واسطه عهدنامه‌هاي صلح اوترخت، ايجاد شده بود توهمي بيش نبود. “شکست لوئي چهاردهم در جنگ توارث سلطنت اسپانيا، رقابت ميان انگلستان و فرانسه را در سراسر جهان خاتمه نداده بود، و اين رقابت در سال 1740 از نو منجر به جنگ گرديد”.(برينتون، 6)
فرانسه زمان لوئي پانزدهم (1715-1774) از برخي جهات نسبت به انگلستان دچار ضعف بود، به ويژه در نيروي بحريه که انگلستان در اين زمينه قدرت بلا منازع بود.
ميزان بدهي‌هاي فرانسه به قدري زياد بود که درآمد‌هاي عادي دولت فقط تکافوي پرداخت بهره اين بدهي‌ها را مي‌داد.
ارتش باقي مانده از لوئي چهاردهم افراد تعليم ديده کافي نداشت. مأموريت‌هاي نظامي براي افسران فرانسه بيشتر جنبه‌ي افزايش ثروت داشت. تعداد زيادي افسر در ارتش فرانسه حضور داشت. “به گونه‌اي که در مقابل هر پانزده نفر سرباز يک افسر در ارتش فرانسه بود، و حال آن که در ارتش کار برتر پروس در مقابل هر 35 نفر يک افسر بود.” (همان، 18)
دوک دورلئان برادر زاده‌ي لوئي چهاردهم که از 1715 تا 1723 نائب السلطنه بود مردي بي کفايت بود،در دوره نيابت سلطنت او شکست‌هاي نظامي فرانسه نشان داد که نجبا نمي توانند ارتش فرانسه را به پيروزي برسانند.
پس از وي قدرت به کاردينال فلوري رسيد که معلم لوئي پانزدهم بود و از 1726 تا 1743 که در سن نود سالگي مرد؛ صدر اعظم فرانسه بود.
وي با ثابت نگه داشتن ضرب سکه و دادن سود هفت و نيم در صد به دهقانان ماليات پرداز و افتتاح بانک‌هاي کارگشائي توانست اوضاع اقتصادي را سامان بخشد.
فرانسه “در دهه‌ي 1730، در صد برآمد تا موقعيت سابق خويش را به عنوان کشور درجه اول اروپا مجددا به دست آورد”. (کندي،168)
اين رشد و توسعه در فرانسه تا 1743.م که لوئي پانزدهم قدرت را کاملا در اختيار گرفت ادامه داشت اما به دليل عدم توجه لوئي پانزدهم به جزئيات امور حکومت و عزل و نصب بي حد و حساب وزراء متوقف گشت. لوئي پانزدهم بنا به درخواست معشوقه‌ها و

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید