ادبانه‌اي با امپراتور آن‌ها انجام داده و اين مسئله را نوعي اهانت به امپراتور قلمداد کردند”. (همان ، 65)
پيام طوري منعکس گشت که، مردم فرانسه هم تصور کردند، که امپراتور پروس با سفير آنها با تحقير و بي حرمتي رفتار کرده است و آن را نوعي شکست بزرگ در سياست خارجي دانستند. بنا به دستور بيسمارک متن پيام به تمام سفارت خانههاي آلمان فرستاده شد تا تأثير آن گستردهتر گردد.
مردم شهر برلن پس از شنيدن متن تلگراف در مقابل کاخ سلطنتي اجتماع کرده و فرياد مي‌کشيدند: “به سوي راين، به سوي راين”.
در پاريس هم مردم با فريادهاي سرشار از خشم “به سوي برلن، به سوي برلن” سر مي‌دادند.
در پاريس، افراد پليس که لباس کارگري به تن کرده بودند به خيابان‌ها ريختند و کوشيدند مردم را با فريادهاي “به سوي برلين” به گرد خود جمع کنند. ناپلئون سوم به فرماندهي کل برگزيده شد و براي پيوستن به ارتش به راه افتاد.
6-6 پيمان فرانکفورت و تحقق وحدت آلمان
“انگليسي‌ها به طور کلي معتقد بودند که تقصير از فرانسه است. عمليات قواي نظامي فرانسه در مکزيک که حاکي از حس جاه طلبي فرانسويان براي تجديد امپراتوري فرانسه در آمريکا بود، انگليسي‌ها را دچار وحشت ساخته بود.
ايتاليايي‌ها مدت مديدي منتظر فرصت بودند تا رم را مسخّر نمايند. در 1870 م. که فرانسه مجبور به فراخواندن سربازان خود از رم براي مبارزه با پروس گرديد، آن فرصت، روي نمود. روس‌ها منتظر فرصت بودند تا به فسخ ماده‌اي از عهد نامه‌ي صلح 1856م. مبادرت ورزند، که به موجب آن از داشتن کشتي‌هاي جنگي در بحر اسود محروم شده بودند. در 1870 م. چنين فرصتي را به دست آوردند. اتريش که در 1866 م. شکست خورده بود، تنها دولتي بود که به احتمال قوي در 1870 م. مي‌توانست با فرانسه متحد گردد و جلوي پيشرفت پروس را بگيرد. اما بيسمارک در سال 1866 م. شرايط صلح با اتريش را آسان گرفته بود. و در عوض اتريشي‌ها از ناپلئون سوم به واسطه‌ي سهمي که در وحدت ايتاليا ايفا کرده بود منزجر بودند. از دوران سلطنت “ماري ترز” قسمت اعظم قوه‌ي نظامي امپراتوري اتريش در دست مجارها بود، و اکنون مجارها متمايل به جانبداري از پروس و بيسمارک بودند.
در پانزدهم ژوئيه‌ي 1870 م. “مارشال لوبوف” وزير جنگ فرانسه، اعلان جنگ عليه پروس را به مجلس پيشنهاد کرد، و دستور داد در هجدهم همان ماه به اجرا گذاشته شد.
در نوزدهم ژوئيه هم رايشتاگ پروس، جنگ دول متحده‌ي شمالي را عليه فرانسه تصويب کرد و به دنبال آن عمليات جنگي دو طرفه آغاز شد. “بيسمارک لشگري از جنوب و شمال آلمان فراهم ساخت و فرانسه را طي چند هفته به تسليم واداشت”. “نقيب زاده ، 172”
ناپلئون سوم اميدوار بود که دولت‌هاي آلمان جنوبي، بايرن، بادن و ورتمبرگ، در صورت پيروزي در گام‌هاي نخستين جنگ از او حمايت نظامي نمايند. اما اين پيش بيني سياسي شکست خورد.
ناپلئون سوم با خيال آسوده و بي خبرانه تصور مي‌کرد که به زودي در راس ارتش پيروز خود، وارد برلن خواهد شد. “در ظرف 6 هفته آلمانيها در فرانسه پيشرفت کردند و يک ارتش فرانسه را در”متس101” گرفتار ساختند ، و يک ارتش ديگر را در سدان مغلوب نمودند102″(برينتون ، 234)‌.
ارتش فرانسه از لحاظ فني در مقام قياس با ارتش پروس بسيار عقب افتاده و متزلزل نشان مي‌داد.
ناپلئون موجب شد با حدود هشتصد هزار سرباز به همراه يکي از مارشال‌هاي بزرگ به نام “مک ماهون”103 تسليم قواي بيسمارک شود.
“اين واقعه ساختار حکومت در فرانسه را تغيير داد ، و به جاي امپراتور بار ديگر جمهوري بر پا شد (جمهوري سوم) 104”. (تنبروک ، 169)
در شرايطي که امپراتور فرانسه در اسارت به سر مي‌برد، در چهارم سپتامبر يعني دو روز پس از تسليم شدن ناپلئون سوم جمعي از شورشيان در پاريس حکومت جمهوري تشکيل دادند. “جمهوري خواهان به رهبري “لئون گامبتا” برقراري جمهوري سوم فرانسه را اعلام کردند. اما بيسمارک حاضر به مصالحه نشد و پاريس را محاصره کرد. محاصرة پاريس از سپتامبر 1870 تا ژانويه 1871 طول کشيد”. (غفاري فرد ، 355)
در بيستم سپتامبر هنگامي که “ژول فاور”105 (1809ـ 1880 م.) وزير امور خارجه‌ي حکومت نوپاي جمهوري براي مذاکره صلح نزد بيسمارک آمد، اظهار کرد: “حالا که ملت فرانسه، امپراتور جنگ طلب را از کشور خود طرد کرده، حکومت جمهوري با پرداخت خسارات جنگ، خواهان آتش بس و صلح است”.
صدراعظم بيسمارک در پاسخ گفت: “آينده‌ي کشور ما ايجاب مي‌کند که تمام آلزاس و لورن و شهر متس را ضميمه‌ي پروس کنيم”. پس از اين اظهارات دل سرد کننده، ژول فاور حاضر به ادامه مذاکرات نشد و با لحني جسورانه گفت: “دولت فرانسه يک وجب از خاک کشورش را تسليم نخواهد کرد”.
محاصره‌ي پاريس از سپتامبر 1870 م. تا ژانويه‌ي 1871 م. به طول انجاميد.
با افزايش خطر گرسنگي و قحطي حکومت جمهوري مجدداً توسط ژول فاور در ژانويهي 1871 ترک محاصره را از بيسمارک درخواست نمود. در مذاکراتي که بين طرفين انجام شد، در خصوص قرارداد صلح اختلاف نظرهاي زيادي پيش آمد. به اين علت روند مذاکرات بسيار کند پيش مي‌رفت. شرايط مقدماتي صلح در ورساي تنظيم شد. بيسمارک شرط اصلي صلح را تسليم آلزاس، متس و بلفور و پرداخت پنج ميليارد مارک طلا به عنوان غرامت قرار داده بود. تسليم پاريس و سقوط استرازبورگ جنگ را پايان داد.
پيمان قطعي صلح پس از انجام تشريفات فراوان در دهم ماه مه 1871 م. در فرانکفورت بين پروس و مجلس تازه تاسيس شده‌ي جمهوري فرانسه به امضاي طرفين رسيد. براساس اين معاهده‌ي صلح ايالات آلزاس و لورن و قسمتي از نواحي شمال “تيونويل”، متس و استرازبورگ به آلمان واگذار شد و مقرر گرديد فرانسه مبلغ پنج ميليارد فرانک طلا به دولت پيروز پروس پرداخت کند. در قبال آن دولت بيسمارک هم متعهد شد تا ارتش خود را به تدريج از خاک فرانسه خارج کند.
پيمان فرانکفورت به امپراتوري فرانسه پايان داد و جمهوري سوم را با شعارهاي آزادي، مساوات و برادري به روي صحنه آورد.
“جنگ 1870 اساس موازنة کشورهاي اروپائي را در هم ريخت و سيادت و برتري را نصيب آلمان کرد106.” (دولاندلن،2/329)
با پيوستن ايالات و سرزمين‌هاي فوق به پروس وحدت آلمان تحقق يافت حتي قبل از آنکه پيمان صلح بسته شود ويلهلم پادشاه پروس در تالار آينه، بزرگ کاخ لوئي چهاردهم در ورساي امپراتور آلمان اعلام شد.
6-7 تاسيس امپراتوري آلمان (رايش دوم):
“مهم ترين نتيجه‌ي جنگ فرانسه و آلمان تاسيس امپراتوري آلمان بود (رايش دوم). اين جنگ موجب شد کشورهاي جنوبي با پروس متحد گردند”. (غفاري فرد ، 355)
در اين جشن شاهزادگان آلماني تاج‌ها خود را تسليم ويلهلم اول، پادشاه پروس کردند و پادشاه با تاج گذاري رسمي در آن جا موجوديت امپراتوري آلمان را اعلام نمود و بدين ترتيب يک آلمان متحد تحت رياست امپراتور پروس با لقب کايزر (امپراتور) شکل گرفت و رايش آلمان تولد يافت و خبر ايجاد امپراتوري توسط بيسمارک، صدراعظم آهنين آلمان اعلام شد.
ويلهلم اول وقتي تاج امپراتوري را پذيرفت چنين اظهار کرد: “اما باشد که خداوند به ما و جانشينان ما، تاج امپراتوري را به وديعه بگذارد، تا همواره حامي رايش آلمان باشيم، نه از راه فتوحات جنگي، بلکه از طريق نيکوکاري و پايداري صلح در زمينه‌ي رفاه ملي، آزادي و تربيت نيکو”. (تنبروک ، 171)
پس از تاج گذاري امپراتوري ويلهلم اول، تمام امرا و شاهزادگان که نماينده‌ي سراسر آلمان بودند احترامات و تابعيت خود را نسبت به امپراتور خود ابراز داشتند و همه‌ي ايالات به غير از اتريش و امرايي که بيسمارک آن‌ها را خلع کرده بود، سوگند وفاداري ياد کردند. حتي اميران آلمان جنوبي از جمله ورتمبرگ، بادن و بايرن هم به امپراتور جديد سر تعظيم فرود آوردند.
امپراتوري آلمان شامل 25 دولت نامتساوري و هم چنين سرزمين‌هاي آلزاس و لرن که از فرانسه جدا شده بود، مي‌گرديد. رايش دوم بر چهار رکن: “امپراتور، صدراعظم، ارتش و رايشتاگ” استوار بود. رايشتاگ در واقع نوعي دموکراس محسوب مي‌شد که مقر آن در فرانکفورت بود.
اين مجمع در دوره‌ي امپراتوري مقدس از نمايندگان شاهزاده‌هاي آلمان تشکيل مي‌شد. اين مجلس در سال 1806 م. به همراهي امپراتوري به انحلال کشيده شد و سپس در سال 1867 م. دوباره احيا شد و در برلن به حيات خود ادامه داد. مجلس امپراتوري (رايشتاگ) با آراء عمومي انتخاب مي‌شد و احزاب عمده‌ي آن، محافظه کاران، کاتوليک ها، آزادي خواهان و سوسياليست‌ها بودند.
بيسمارک مرد اول سياست خارجي و داخلي بود.
بيسمارک به عنوان صدراعظم امپراتوري آلمان از 1871 تا 1890 بزرگترين سياستمدار تمامي اروپا شد او طي نه سال از 1862 تا 1871 م. توانست پروس را به نيرومندترين دولت قاره‌ي اروپا تبديل و وحدت آلمان را با وجود موانع داخلي و مخالفت‌هاي خارجي عملي سازد و در تاريخ جهان فصلي نو به وجود آورد. “صدارت عظماي بيسمارک طبعاً به دو دوره تقسيم ميشود: اول دورة تجارت آزاد و همکاري با آزاديخواهان و مخالفت با کاتوليکها (1871-1878) و دوم دورهي تعرفهي گمرکي حفاظي و همکاري با کاتوليکها و مخالفت با سوسياليستها (1878-1890) (برينتون،235)
بيسمارک در خاطرات خود مي‌نويسد: “من متقاعد شده بودم شکافي را که در طول تاريخ بين شمال و جنوب وطن به وجود آمده است آسان تر از اين نمي توان پر کرد که به وسيله يک جنگ ملي بر عليه ملت همسايه که مهاجم قديم ما بوده است”.
به نظر بيسمارک تنها تهديدي از جانب فرانسه مي‌توانست کشورهاي جنوبي آلمان را که هنوز مستقل مي‌زيستند به کنفدراسيون آلمان ملحق کند”. (نقيب زاده ، 66)
پس از جنگ 71ـ 1870 پروس و فرانسه و الحاق آلزاس ولرن به امپراتوري آلمان به نظر نمي رسيد که بيسمارک سوداي فتوحاتي ديگر را در سر بپرورد.
بيسمارک پس از فتوحات جنگ 71-1870 تلاشش را در زمينهي تحکيم مواضع به کار بست و تلاش نمود با ديپلماسي سياست خارجي آلمان را به پيش برد. بيسمارک در اين راستا ميگفت: “من مستعمره نميخواهم. سياست استعماري براي ما دقيقاً ميتواند لباس پوست دار اشرافزادهاي لهستاني باشد که پيراهن ندارد. اگر فرانسه دست به يک جنگ انتظامي بزند ، مستعمرههاي ما غنيمت جنگياش خواهد بود”. (رونوون،1357، 52)
فصل هفتم
سياست بيسمارک پس از شکل گيري رايش دوم
7-1 عصر صدارت بيسمارک
خطوط اصلي ديپلماسي بيسمارک را حفظ وضع موجود، در انزوا نگه داشتن فرانسه و قرار دادن تمام قدرت‌هاي اروپائي در مدار ديپلماسي آلمان تشکيل مي‌داد.
همراه با برنامه تضعيف فرانسه بيسمارک تلاش وسيعي را در جهت منزوي ساختن اين کشور در صحنه سياست اروپا در پيش گرفت. در جهت اين هدف بيسمارک طرح اتحادي بين آلمان و اطريش و روسيه را ريخت که به سيستم اول بيسمارک مشهور است”. “همان ،70”
تفکرات بيسمارک آن چنان در سياست اروپا و تعيين خط و مشي و تصميم گيري‌هاي آن تاثير گذار بوده است، که مورخين دوره‌ي حکومت او را از ژانويه‌ي 1871م. تا مارس 1890 م. “عصر بيسمارک” ناميده‌اند.
صدراعظم مي‌دانست که در آينده‌اي نزديک يک اتحاديه‌اي بر عليه آلمان تشکيل خواهد شد و اين مسئله گريز ناپذير است. چرا که در کنار اقتدار سياسي، اقتدار و سازمان دهي دقيق اقتصادي آلمان هم براي اروپا آزار دهنده بود.
“با اتحاد سياسي که در 1870 م. در آلمان ايجاد شد دولت به حمايت از صاحبان صنايع پرداخت، بر کالاهاي خارجي عوارض سنگين بست و شرايطي به وجود آورد که واحدهاي کوچک صنعتي موجوديت خود را در خطر ديدند و براي ادامه‌ي حيات، کارتل‌ها و تراست‌هاي مختلفي به وجود آوردند. در کشاورزي، شرکت‌هاي تعاوني با اهداف گوناگون اقتصادي ايجاد گرديد و ميزان حضور دولت در عرصه‌هاي اقتصادي گسترش يافت”. “گسمان ، 1350 ، 187”
رشد اقتصادي آلمان فزاينده بود و اين امر

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید