خردگرايانه به دين سبب شود که در اين دوران دولتها به محدود کردن هرچه بيشتر کليسا و هيئتهاي رسمي ديني بپردازند. فلاسفه بيشتر به امور سياسي و اخلاقي علاقمند گشتند و حکمت نظري و فلسفهي الهيات جايگاه سابق خويش را از دست داد.
ولتر ( 1694-1778) به عنوان نمايندهي عصر خردگرايي از دين و کليساي تبليغ شده، نفرت داشت و فقط خداپرستي طبيعي را ميپذيرفت و از اين رو بر اشراف متظاهر به زندگي ديني و فساد حاکم بر ديرها و دربارها به شدت انتقاد مي‌نمود و تلاش ميکرد؛ افکار عمومي را عليه لويي چهاردهم و پانزدهم تحريک نمايد. علاوه بر اين افرادي همچون جان لاک انگليسي ( 1632- 1704) با گرايش به فلسفهي دکارت خود را مطرح نمودند که به نوعي آزادي ديني را ترويج مي‌نمود و حق حکومتها را در مجازات مخالفان ديني مردود مي‌شمرد.
تفکرات اين فيلسوفان تاثير بسيار زيادي بر حکومتها داشتند. پادشاهان تلاش ميکردند تا ميزاني که بتوانند فلسفهي حاکم بر دورانشان را در کشور جاري سازند. آزادي دين، توجه به دانشگاهها و ساده کردن قوانين را ميتوان از اين نوع اقدامات دانست. از جمله فردريک کبير در فاصلهي 1740 تا 1786 که بر پروس فرمان مي‌راند به اقدامات مشابهي در اين زمينه دست زد.
از سوي ديگر اشراف در تقابل با فلاسفه‌اي قرار گرفتند که نبض آفرينش فکري جامعه را در دست داشتند. ادبيات، نمايشنامه نويسي و حتي اقتصاد در سيطرهي انديشمندان شکل تازه‌اي مي‌يافت. در اين راستا ميتوان به شکل گيري فيزيوکراتها اشاره نمود که به انتقاد از روشهاي جاري حکومت ميپرداختند و معتقد بودند که حکومت نبايد در کار و کسب مداخله نمايد.
از سوي ديگر با احياي ” روش گرايي120″ در انگلستان جنبش تازه‌اي در سده هجدهم شکل گرفت که بعدها جنبش رمانتيک121 لقب گرفت. روش گرايي مردم نادان و استثمار شده را مخاطب خود قرار داده بود و به آنها احساس ارزش و احترام فردي مي‌بخشيد. همان تفکري که روسو مطرح ميکرد در شکل منسجم تري در انگلستان زمينه ساز رمانتيسم شد. اعتقاد به نيک سرشتي انسانها و برانگيختن احساسات توام با شور و اشتياق مورد استقبال مردم قرار گرفت.
“در واقع جنبش رمانتيک طغياني بود عليه‌انديشهي خردگرايانهاي که در سدهي هجدهم پرداخته شده بود، و گرايش طبقات فرهيخته به فرهنگ يوناني- رومي و غفلت از فرهنگ سدهي ميانه و نوين و همچنين بسياري از رسوم اجتماعي، اخلاقي و ديني آن عصر و حکومت پادشاهي”(لوکاس،2/1025).
اصولاً خاستگاه مکتب رومانتيسم انگلستان بود و از آنجا به آلمان راه يافت و سپس در فرانسه رسوخ نمود و تا سال 1850 بر ادبيات اروپا مسلط شد.
رمانتيسم را جنبشي ضد روشنگري ميدانند. به عبارت ديگر آن را عليه عقلانيت صرف مطرح ميکنند. روشنگري به عنوان نهضتي فکري که با علم و منطق و نظامهاي عقلاني گره خورده است در مکتب رمانتسيم رد ميگردد زيرا آن را محدودکننده و سرکوبگر روح آدمي ميدانند.
در نظر اصحاب رمانتيک “امر خاص ارزشمندتر از امر عام بود و خاص بودن فرهنگهاي بومي، تنوع و تکثر زبانهاي بشري، هويتهاي محلي و منحصر به فرد بودن آدميان ستايش ميشد”.(شرت، 1387، 88)
جنبش رمانتيک به واسطهي آثار ژان ژاک روسو، از همان آغاز با سياست ارتباط پيدا کرد. ژان ژاک روسو(1712-1778) از مهمترين متفکرين رومانتيک به شمار ميآيد.
روسو”تن دادن به قيد و بندهاي زندگي منظم را دشوار ميديد”. (لوکاس2/ 1025)
او در کتاب”اميل” که نوعي طغيان عليه جامعهي آن زمان بود روشي مغاير با قرن هجدهم را در پيش گرفت.
روسو در کتاب سياست لسه فر122 آزادي را در پيش ميگيرد و تاکيد مينمايد که انسان بايستي به صورت مستقيم طبيعت را درک و شناسايي کند.
روسو همانند آدام اسميت(1795- 1723) نويسنده کتاب “تحقيقي درباره طبيعت و علل ثروت ملل”(1776) توسعه و پيشرفت جامعه را به طور کلي و طبيعي، بدون دخالت دولت و کاملاٌ در چهارچوب نظام حاکمي ميداند که با احترام به سلطنت، اشرافيت و قدرت کليسا رقابت و ازدياد توليد صورت پذيرد.
نکتهي در اين قسمت قابل تامل است اينست که افکار روشنفکران پيرو اين جريان مانند ديويد هيوم و يا منتسکيو و ولتر، در ذات با روشنفکران راديکال که انقلاب فرانسه را پايهريزي کردند تضاد داشت و به نوعي ضد دمکراتيک بود. زيرا دکترين لسه فر براي طبقهي سوداگر نويد آزادي و قدرت فراوان بود و توجهي به استثمار داخلي نمي شد.
کتاب”قرارداد اجتماعي” که در سال 1762 م. انتشار يافت نظريات تازهاي دربارهي دولت و جامعه را مطرح ساخت. روسو در اين کتاب از قرارداد اجتماعي تصوري را مطرح مي‌کند که “بيشتر به تصور هابز شباهت داشت” (راسل،2/ 954)
روسو در”قرارداد اجتماعي” استدلال ميکند که “حاکم” اجباري ندارد به تبع? خود تضميني بدهد، زيرا حاکم منافعش با منافع مردم يکي است و ارادهي حاکم هميشه بر حق است و همان”ارادهي عام” ميباشد.
اگرچه روسو اين ارادهي عام را هرگز توضيح نميدهد اما به يقين “ارادهي عام نمايندهي وجوه مشترک منافع شخصي افراد مختلف جامعه است”.(همان ،2/ 958)
نتيجهي اين امر حکومت مطلقي ميگردد که فرد در آن فاقد اختيار است.
کتاب”قرارداد اجتماعي” روسو بيترديد کتاب مقدس غالب رهبران انقلاب کبير فرانسه گرديد.
روسو دمکراسي را تنها در دولتهاي کوچک و آريستوکراسي را در دولتهاي متوسط و سلطنت را در دولتهاي بزرگ قابل اجرا ميداند.
از طرفي روسو مالکيت خصوصي را به گونهاي جديد و مخالف با گذشتگان مطرح مي‌سازد. به عقيدهي روسو”دولت، در ارتباط با اعضاي خود، صاحب هم? اموال آنهاست”. (همان،2/ 956)
اين اصل روسو در جريانات بعد از انقلاب فرانسه بسيار جنبهي کاربردي دارد. به همين دليل دولت در فرانسهي بعد از انقلاب نمايندهي اشتراک منافع افراد مختلف است و اتحاديه ها و احزاب سياسي مخل نظم هستند و پيروان روسو در انقلاب کبير فرانسه نظامي را پايهگذاري ميکنند که تمامي احزاب سياسي و اتحاديههاي صنفي برچيده ميگردد و کليساهاي دولتي تنها در کنار دولت باقي ميمانند.
نخستين ثمرهي عملي کتاب روسو”حکومت روبسپير” بود.
جاي تامل است که بدانيم‌انديشههاي روسو به ويژه تئوري دولت او بر روي کانت123، هردر124 ،گوته125، شيلر126، هگل127 و فيخته128 و مارکس129 تاثير داشت.
به عقيدهي راسل”در زمان روسو مردم رفته رفته به شور و هيجان گرايش يافته بودند.
انقلابيون فرانسه و بعدها ناپلئون اين گرايش را ارضا کردند”.(راسل،2/ 929)
“روسو همهي مفاسد و بدبختيهاي انسان را از تمدن و زندگاني اجتماعي مي‌داند”(فروغي،1387، 297)
از اين رو تلاش ميکند در جامعه تربيتي را اتخاذ کند که ضمن بهره بردن از فوايد تمدن، انسان بتواند تا حد ممکن از حالت طبيعي خود فاصله نگيرد.
روسو راه حل اين امر را در حضور صاحبان اختيار مطلقي ميداند که افراد اختيارات خود را به آنها بدهند تا بر طبق قانون بر مردم حکومت کنند.
روسو در سال 1761 در زمان هلوئيز جديد130 درسي را مطرح ميکند که يکي از اصول رمانتيک ميباشد.
در اين کتاب روسو فاصلهي طبقاتي را به تصوير ميکشد و يکي از ويژگيهاي‌انديشه رمانتيک را مطرح ميسازد. روسو طبقات مرفه جامعه را به دور از درک رنجهاي طبيعت ميداند و معتقد است آنها فقط به صورت کاملاً سطحي زيبائيهاي طبيعت را احساس ميکنند.
روسو در سال 1761 در زمان هلوئيز جديد به همين علت؛ طبقات مرفه را عامل بندگي انسان و سرمايه داري را سبب رنج توده‌هاي مردم مي‌داند.
براساس آموزههاي روسو پيروان اين جنبش علاقه به سدههاي ميانه پيدا نمودند زيرا انسان طبق نظر روسو نيک سرشت بوده و هنر و ادبيات در عصرهاي نخستين والاتر بوده است.
روسو از جايگاه يک خرده بورژوا بنياد راستين فلسفهي خود را بنا مينهد و به تاثيرگذارترين‌انديشمند در انقلاب فرانسه تبديل ميشود.
“روبسپير در همه چيز پيرو وفادار روسو بود”.(راسل،2/ 949)
اگرچه نميتوان نقش‌انديشههاي چون ولتر(1778-1694) را نيز به عنوان ذي نفوذترين متفکر عصر روشنگري که توانست‌انديشههاي جان لاک را به فرانسه منتقل کند ناديده انگاشت.
هرچند فرانسه هرگز تاب تحمل‌انديشههاي ولتر را نداشت و او از خاک فرانسه بيرون رانده شد. اما ولتر توانست در 1727 با حضور در جامعهي مردم سالار انگلستان که به دليل انقلاب صنعتي شرايط بهتري را از ساير جوامع اروپايي داشت به بسط‌انديشههاي خود بپردازد.
بزرگترين آرمان ولتر تمجيد بريتانيا به دليل قانون اساسي آن بود و تلاشش براي آماده ساختن مردم فرانسه و دعوت آنها به فکر کردن و حاکم شدن بر خويشتن و به زير تخت کشيدن بيدادگران از قدرتي که شايستهي آن نيستند.
‌انديشمندان در جهان آرماني اگرچه همگي را در برابر قانون مساوي ميديدند اما در عمل به دنبال راه حل و وضع قوانيني بودند که بتوانند اين امر را تحقق ببخشند.
بيشتر فيلسوفان طرفدار آزادي مذهبي بودند و عدم تعدي مذهبي را توجيه ميکردند ولتر در اين راستا مفيد بودن مذهب را به عنوان ترمزي براي تودههاي مردم مطرح ميساخت. ولتر ميگفت:”در سياست نيز مانند مذهب تحمل و سازگاري از واجبات است”.(برينتون،52)
با پيشرفتهاي تفکرات رومانتيکها تاثيرات فراوانتري را در زندگي فکري و سياسي مردم ميتوانستيم در آن دوران مشاهده نمائيم.
آلمانها با اين جنبش از خواب رخوت بيدار شدند. رمانتيسم در اصل واکنشي بود بر ضد وضعيت موجودي که با قدرت گرفتن بورژواها در آن طبقه اشراف از اعتبارشان کاسته ميشد.
رمانتيسم در آلمان با دو چهره ماندگار گره ميخورد، “گوته” و”شيلر” دو شخصيتي که به مخالفت با اصول کلاسيک در اواخر قرن هجدهم ميپردازند.
“جنگهاي سي ساله (1618-1648) رونق اقتصادي آلمان را نابود کرده بود و معاهده‌ي وستفالي که به پايان جنگ انجاميد، يگانگي سياسي را به کلي از بين برده بود”. (لوکاس،2/ 1037)
افرادي همچون گوتهولد ليسنگ131(1729-1781) از جملهي نخستين کساني بودند که عليه راه و رسم‌هاي کهن عمل نمودند.
او در اعتراضي چنين گفت:”تئاتر ملي براي آلمانيها، در حالي که ما آلمانيها هنور ملت نيستيم، چه پندار خامي!”(همان،2/ 1037)
لسينگ با برپا داشتن نمايشنامههاي اصيل و ملي 132 که تمام شخصيتهاي آن آلماني بودند و صحنهها مرتبط با آلمان بود در 1767 م. توانست غرور ملي آلمانها را بر انگيزد. اين امر با فاصلهي کمي از جنگهاي هفت ساله(1756-1763) انجام پذيرفت.
کتابهاي روسو در همه جا در آلمان مورد توجه بود. ستايش از زندگي و‌انديشههاي مردم ساده و تاکيد بر خردگرايي و بيزاري از قوانين خردگرايانه از ويژگيهاي اين دوره بود که به نام دورهي”غوغا و تلاش133 ” شهرت يافت.
يوهان ولفگانگ فون گوته(1749-1832) اصليترين نابغهي اين دوران است. او که تحصيل کردهي رشتهي حقوق بود و علاوه بر اداره آموزش و پرورش اميرنشين و ايمار، ادارهاي تماشاخانه را هم بر عهده داشت با‌انديشههاي عصر”غوغا و تلاش” در آثار اوليهي نمايش نامهي خود همانند روسو نگرش عميقي را نسبت به عاطفه‌اي انساني نشان داد.
هم زمان با گوته، شيلر”1759-1805) هم به جنبش(غوغا و تلاش) پيوست. او شاعري تراز اول بود و با کمک نوشتهها و شخصيت‌هاي نمايشنامههايش تلاش کرد‌ انديشه‌هاي خود را دربارهي ميهن پرستي و آزادي بيان کند.
نمايشنامههايش که تبليغگر ميهن پرستي بودند. در دهههاي بعد از مرگش(1805) بسيار در مهيا کردن مردم براي وحدت آلمان نقش داشتند.
او در نمايشنامهي گيوم تل،‌انديشههاي ميهن پرستي خود را اين گونه مطرح ميسازد:”سرزمين ماست، هستي خود ماست!… آيا تحمل خواهيم کرد که او- اين موجود بيگانه در خاک آزاد ما به ما اهانت کند؟ نه! قدرت خودکامه را حدّ و مرزي است”(لوکاس،2/ 1044)
همزمان با شيلر، يوهان فون هردر(1744، 1803)‌انديشههاي موثري را دربارهي بشر و تمدن مطرح

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید