ساخت. او را(دربان سدهي نوزدهم) لقب داده‌اند. وي خردگرا بود و در طي جنبش رمانتيک آرمان کامل انسانيت را در تحول تدريجي انسان مطرح ساخت.
هردر بررسي گذشتهي سرزمين آلمان را در اين امر موثر ميدانست. پيشرفتهاي آموزش و پرورش مديون اين‌انديشه ها و تغييرات‌انديشمنداني بود که عليه‌انديشههاي کهن طغيان کرده بودند.
حتي موسيقي در اين دوران در تجلي شور رمانتيک ها و مليگرايي شوق تازهاي مي‌يابد.
لودويگ فان بتهوون(1770-1828) در سمفونيهايش به ويژه سنفوني پنجم اين امر را نشان ميدهد. پس از آزادي آلمان از سلطهي ناپلئون بتهوون در سنفوني هفتم اش جشن ميگيرد و به اين ترتيب شور و شوق نهضت رمانتيک در موسيقي آلمان مييابد.
همانگونه که ميدانيم، از ميان فلاسفهي نقش آفرين سدهي هفدهم به جز اسپينوزا134 که اهل هلند بود و لايب نيتس135 که اهل آلمان بود ساير فلاسفه از فرانسه و يا انگلستان بودند.
در ميان فلاسفهي سدهي هجدهم ميتوان تمامي صاحب نظران را که در شکلگيري شخصيتهاي فرهنگي و ديني موثر بودند- به جز کانت- از فرانسه و انگليس دانست.
اما در سدهي نوزدهم رشد فزاينده در گسترش فرهنگ و‌انديشه نوگرايي را در آلمان مشاهده ميکنيم. سير ساختار حيات سياسي- فرهنگي و فکري – عقيدتي مغرب زمين در عصر نوگرايي توسط فلاسفهي در اين سده پيريزي شد که عمدتاً آلماني بودند.
مرحلهي بسيار مهم تکامل تاريخي فلسفه در جامعهي سرمايهداري با پيدايش فلسفهي کلاسيک آلمان در قرن نوزدهم است. فلسفهاي چون کانت، فيخته، شلينگ، هگل و فوير باخ نمايندگان برجسته جريانات مختلف اين تکامل تفکر فلسفي هستند.
در اين دوره بورژوازي آلمان راه ويژهاي رشد خود را مي‌پيمود و علوم تجربي و رياضي آن عصر تکامل چشمگيري يافته و فلسفه فرانسه و انگلستان عميقاً در افکار تاثير کرده بود. اين عوامل ريشه‌هاي اجتماعي و معرفتي تکامل فلسفه را در آلمان تشکيل داد.
در اواخر قرن هفدهم اصطلاح”ايده آليست” را لايب نيتس براي اشاره فيلسوفي به کار گرفت که الويت را به ذهن بشري ميدهد. از اين رو لايب نيتس افلاطون را بزرگترين ايده آليست خواند و اين تفکر در قالب”اصالت معنوي” از اواسط قرن هجدهم تا سال 1848 شکل دقيقتري در تفکرات آلمان يافت.
اين فلسفه”کوششي بود در پهنه تاريخ‌انديشه براي دستيابي به دانشي يکپارچه و کامل از حقيقت و تجربه”(کاپلتون، 7/ 15)
ايده آليسم آلماني در برخي موارد به جنبش رمانتيک بسيار نزديک است. به ويژه اين شباهتها در آثار فيخته و از او بيشتر شلينگ به چشم ميخورد‌.
به طور کلي ميتوان رد پاي نوعي خوشبيني عميق را در فلسفهي قرن هجدهم مشاهده نمود.
در سرآغاز قرن هجدهم پيشرفتهاي علم و تکنولوژي زمينهي خوشبيني را فراهم ساخت اگرچه انقلاب فرانسه تا حد زيادي اين نگرش را توانست تحت تاثير قرار دهد. در اين دوران نوعي جهان شمولي پر تفکرات فلاسفه حاکم ميگردد و بررسي احوال ساير جوامع غير مسيحي در پژوهشهاي اين دوران سير مطالعات کلاسيک را دگرگون مي‌سازد. بررسي تاريخ فرهنگها و تاريخ اجتماعي و اقتصادي جوامع سبب تحقير سلاطين و روحانيون ميگردد و آنها را از مرکزيت توجه خارج ميسازد. در اين رابطه ميتوان به نوشته‌هاي ولتر در کتاب” رسالهي در طبايع و خلقيات ملل” اشاره نمود.
افرادي همچون منتسکيو ( 1755-1689) با استناد به قوانين طبيعي حاکم بر رفتار اجتماعي و تاريخي ارتباطي منطقي را بين نظامهاي قانوني ساخته بشر و قوانين طبيعت برقرار ميسازند و دانشمندان و فيلسوفان در پژوهشهاي خويش بيش از گذشته همّ خود را به امر ترقي اجتماعي مصروف مي‌دارند.
انديشه وران فرانسوي با تلاش فراوان به تدوين دايرة المعارف دست ميزنند که حاصل دو اعتقاد حاکم بر آنهاست. يکي ترقي روز افزون علم و صنعت و ديگر فلسفه و جامعه شناسي جان لاک که بر تفکرات آن عصر حاکم بود. اين فيلسوفان در تساوي حقوق در برابر قانون و حق آزادي دست کم براي فرهيختگان و آزادي تجارت با يکديگر داراي اشتراک نظر بودند و اين خواسته ها عمدتاً تحت تاثير حقوق و آزاديهاي رايج در انگلستان بود که به بورژوازي فرانسه هم راه يافته بود.
با توجه به آن که کليساي فرانسه در اين زمان آزادي عملي که فلاسفه در انگلستان داشتند به فيلسوفان در فرانسه نميدادند. از اين رو فرانسويان به تغييرات سريع اعتقاد داشتند در حالي که در انگلستان تغييرات مسالمت آميز بيشتر مد نظر بود. در فاصلهي سالهاي 1775 تا 1832 مفاهيم تازهي سياسي تحت تاثير جنبش رمانتيک شکل گرفت، که در شکل کلي ميتوان آن را ليبراليسم ( آزادي خواهي) ناميد.
مفاهيمي همچون برابري، الغاي امتيازها، آزادي از منع و محدوديت کار و کسب و بالاخره مفهوم مردم سالاري؛ که در 1789 به عنوان نيرويي پيش برنده محسوب ميگشت.
پس از انقلاب فرانسه ملي گرايي به امتيازات طبقات پايان داد و اعلاميهي حقوق بشر همراه با شعار ” آزادي ، برابري و برادري” تبيين افکار روسو را در جامعهي آن زمان فرانسه بر عهده گرفت.
از سوي ديگر انتقادهاي بي شمار فيلسوفان از دين و کليسا از زمان پيربال و ولتر سبب شد که کليسا محدود گردد و ثروتش را از دست بدهد. آرمانگرايي فرانسويان که با روسو آغاز گشته بود با جنگهاي ناپلئون ادامه يافت و انديشه‌هاي رمانتيک بيشتر از گذشته گسترش يافت. به اين ترتيب آرمانگرايي رمانتيک همراه با شور آزادي و ميهن پرستي به تکاپوي خويش در ميان فلاسفه و مردم ادامه ميداد.
اما با گذشت دهه‌هاي پس از 1830 انديشهي رمانتيک جايگاه خود را از دست داد. رشد صنعت و توليد انبوه همراه با رشد روز افزون کارخانه ها نوعي استثمار صنعتي را براي کارگران به دنبال داشت. از اين رو در قرن نوزدهم در جريان بزرگ فکري پديد آمد. طبقات متوسط برخي از کشورها متمايل به انديشه‌هاي اگوست کنت گشتند و به برنامه‌اي سازمان يافته و علمي اميدوار شدند و برخي ديگر هم به پيروان سن سيمون به عنوان پايگاهي از سوسياليسم جديد متمايل گشتند. در اين ميان انديشمنداني چون جان استوارت ميل ( 73-1806) تلاش نمودند که فلسفهي خويش را تلفيقي از نظرات حاکم قرار دهند. استوارت ميل همانند کنت معتقد بود که سير تاريخ توسط انديشه ها معين ميشود و از تاثير کنت در ايدئولوژي طبقات اجتماعي بهره برد و همچون سن سيمون به نفع طبقهي کارگر فعاليت آزاد اقتصادي را مجاز دانست.
سي سيمون معتقد بود جامعهي آينده بايد جامعه‌اي باشد بدون اشرافيت موروثي.
جامعه‌اي صنعتي را سن سيمون مد نظر داشت که تحت ارادهي نخبگان روشنفکر قرار گيرد. اين قبيل تفکرات سوسياليستي که منشا آن از رابرت اوون136 ( 1771-1851) بود؛ تا حد زيادي غير عملي مي‌نمود.
اگر چه برخي از افراد همچون لويي بلان137( 1811-1882) سياستمدار فرانسوي با تکيه بر نظرات سن سيمون به انتقاد از بورژوازي فاسد و خودکامه فرانسه پرداخت و پيش بيني نمود که مردم اين حکومتها را بر انداخته و دولتي سوسياليستي را به وجود مي‌آورند.
به دنبال نظرات اوون و سن سيمون انديشه ها کارل مارکس ( 1818-1883) شکل گرفت که سوسياليسم انقلابي را شکل تازه‌اي بخشيد.
مارکس با اعتقاد به تضاد آشتي ناپذير ميان کارفرمايان سرمايه دار و کارگران استثمار شده، تشکل کارگران را در سراسر جهان اجتناب ناپذير مي‌دانست استثمار صنعتي در اين دوران سبب گشت که نظرات مارکس مورد استقبال کارگران قرار گيرد و سوسياليسم شکل خشن و ناشکيبايي را به خود بگيرد.
مارکس آگاهانه به بسط ايدئولوژي طبقهي کارگر ميپردازد و انگلستان و فرانسه در اين زمان چنين بستري را دارا ميباشند.
اما در کشورهايي همانند آلمان در اين زمان که در نيمه راه عبور از فئوداليسم بودند اين امر ممکن نبود.
دستگاه فلسفي آلمان بيشتر مديون هگل مي‌باشد او در بحث سياسي طرفدار حکومت سلطنتي است و فلسفه اش راه را براي ناسيوناليسم آلمان مهيا مي‌سازد.
هگل در مخالفت با اصالت فرد، قدرت را از آن دولت ميداند و اصالت جمع را ترويج مي‌نمايد.
هگل با ورود به دانشگاه برلين در 1818 موفق ميشود مکتبي وسيع را فراهم آورد و به خدمت در جهت اهداف دولت پروس بپردازد.
حمايت وسيع دولت پروس از هگل در گسترش تفکرات فلسفي او نقش اساسي را دارد.
فلسفهي هگل و مارکس که بنايشان بر اصالت تاريخ است، بي گمان محصول خاص زمان ايشان، يعني روزگار تغييرات اجتماعي است”.( پوپر، 1043)
به طور کلي جريانهاي فکري قرن نوزدهم به دليل آن که توليد صنعتي ساختار اجتماعي را عميقاً دگرگون ساخته بود و از سوي ديگر تحول عميقي در فلسفه و سياست پديد آمده بود و روند رو به رشد علم ديدگاههاي تازه‌اي بشر را دامن ميزد بديع تر از همهي قرنهاي گذشته بود. اين جريان‌هاي فکري چه در شکل رمانتيک آن همچون (شوپنهاور و نيچه) و چه در طغيان عقلاني آن نظير (فلاسفهي فرانسه تا مارکس) توانست به سده‌هاي بعدي راه پيدا کند.
ايده آليسم آلماني پس از کانت رفته رفته ناسيوناليسم را در شکل پيچيدهي آن گسترش داد و فلسفهي آلماني توانست پروس را سردمدار وحدت آلمان نمايد.
هگل در فلسفهي خويش سهم عالي تکامل زميني”روح” را به آلمانيها داد. ” روح آلماني، روح دنياي جديد است. هدف آن تحقق دادن حقيقت مطلق به عنوان اختيار نهائي آزادي است”.( راسل، 2/1006)
نظريات هگل در بستر زماني که به دليل اقدامات ناپلئون آلماني ها دچار تحقير شده اند بسيار کارساز ميباشد. هگل در ستايش از آلمان راه اغراق را در پيش ميگيرد و ملتها را در حد طبقات در تفکر مارکس به تصوير مي‌کشاند. از سوي ديگر رجال سياسي را که هدفشان گذراندن جهان از مرحلهي ديالکتيکي است و عمدتاً فاتحان نظامي هم مي‌باشند” قهرمان” به شمار مي‌آورد.
اين تفکر قهرمان پروري نه تنها در آثار هگل بلکه در تفکرات بايرون و نيچه هم قابل مشاهده است بايرون به عنوان يک فرد اشرافي جامهي رمانتيک را بر تن ناپلئون مي‌پوشاند البته در اروپاي قرن نوزدهم تاثير ناپلئون بسيار عميق بود و در افکار فلاسفه و انديشمندان همواره رد پاي ناپلئون را مي‌توانيم پيدا نمائيم.
گروهي به ستايش از او به عنوان مبلغ کبير آزادي و دشمن نجيب زادگي پرداختند و گروهي ديگر او را نابود کنندهي ملت آلمان معرفي ميکردند. اما در هر دو نوع نگاه از ارزش و اهميت ناپلئون کاسته نمي‌شد. به طوري که بيسمارک صدر اعظم پروس معتقد بود که ناپلئون دجالي است که بايداز او پيروي کرد، نه آن که فقط از او نفرت داشت.
در قبال اين تفکرات در قرن نوزدهم فيلسوفان همچون هگل و بعدها شوپنهاور و نيچه کاملاً ضد دموکرات ميباشند براي اراده مقامي بالاتر از معرفت را قايل هستند. اگر چه در مسائل فلسفه سياسي در برخي جهات نظرياتشان از هم منفک ميگردد.
اگر بخواهيم آخرين فرد اين سلسلهي را معرفي نمائيم بي شک کارل مارکس مي‌باشد که” همانند هگل به يک فرمول عقلاني که سير تکامل نوع بشر را خلاصه ميکند اعتقاد دارد”. (راسل، 2/1069)
فلسفه تاريخي مارکس ترکيبي بود از نظريات هگل و ماترياليسم. نقش چشمگير هگل در شکل گيري و تحول انديشهي فلسفهي غربي در برهه‌هاي تاريخي بعد، در پيدايش سوسياليسم مارکس و بعدها در ظهور فاشيسم بر اساس ايدهي دولت برتر، ظاهر ميگردد.
از سوي ديگر اغلب فلاسفهي انقلاب فرانسه، علم را با اعتقادات روسو در هم آميختند و افرادي همچون کندروسه ( 1743-1794) خوشبيني مفرطي را رقم زدند. کندروسه انقلاب فرانسه را عاملي براي برطرف کردن مضرات اجتماعي ميداند. هر چند خود وي در حالي که انقلاب فرانسه را مي‌ستايد از دست روبسپير پنهاني زندگي ميکند. افرادي همچون کندورسه که راديکالهاي فلسفي محسوب ميشوند تلاش مي‌نمودند تا نظرياتش عملي طرح ريزي شود و از اين رو به اقتصاد توجه ويژه‌اي داشتند.
از سوي ديگر نظريهي تکامل

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید