ولي آن چه مرا آزار مي‌دهد اين است، که بعضي‌ها مرا به خاطر اقدام پيشگيرانه سرزنش مي‌کنند. آقايان محتواي فرياد من اين است که هر گاه فرانسه تصور کند، که قوي تر از ماست و در جنگ برنده خواهد شد، مطمئنا جنگ را آغاز خواهد کرد”. اين بيانات تمامي مردم را به حمايت از صدر اعظم برانگيخت.
بيسمارک که از پشتوانه ملي برخوردار بود، فرمان انحلال رايشتاگ را از امپراتور به دست آورد و انتخاباتي مطابق آرمان‌هاي خود به عمل آورد.
به دنبال برانگيخته شدن حس جنگ طلبي در آلمان، دولت فرانسه با نگراني تمام، پيام هايي به برلن فرستاد و ادعا کرد، که در زمينه‌ي آماده شدن فرانسه براي جنگ تبليغات بي اساس صورت گرفته و اغراق شده است و تصميمات بولانژه، وزير جنگ فرانسه اساسي ندارد، چرا که هر گونه تصميم گيري بر عهده‌ي هيئت دولت و نمايندگان مجلس مي‌باشد.
در هفدهم آوريل 1887 م. يکي از کميسرهاي پليس فرانسه به نام “شنوبله117” که براي مذاکرات در امور مرزي وارد آلمان شده بود به اتهام سخن چيني و جاسوسي دستگير شد و اين اتفاق، آتش بحران را شعله ور ساخت و احساسات ملي فرانسه را به هيجان درآورد و بسياري خواهان جنگ شدند.
بيسمارک در اين فضاي صلح آميز نسبي اعلام کرد: “وقتي من نسبت به تحولات تنش زاي رقبايم حساسيت نشان ميدهم، به خاطر اين است که خداوند ما را در کنار ناآرام ترين و جنگ جوترين ملت‌ها قرار داده است”.
سياست آلمان بين سال‌هاي 1871 و 1875 م. خشن و تهديد آميز است. در فاصله‌ي سال‌هاي 1876 و 1879 م. راه آشتي در پيش مي‌گيرد؛ و در حد فاصل سال‌هاي 1876 و 1889 م. بار ديگر سخت و خشن مي‌شود.
“اتحاد مثلث در مه 1887 قابل تجديد بود و در اين ميان با بحران بلغارستان و احتمال جنگ با فرانسه اهميت اتحاد با ايتاليا بيشتر شد.
کنت روبيلان وزير خارجه ايتاليا بر آن شد تا از اين وضعيت نهايت استفاده را به نفع کشورش حاصل نمايد. از شرايطي که روبيلان براي تجديد اتحاد مثلث عنوان نمود يکي تضمين حفظ وضع موجود در مديترانه براي مقابله با توسعه طلبي احتمالي فرانسه بود و ديگر اين که در صورتي که اتريش به تصرفات جديدي در بالکان دست يابد سهمي نيز براي ايتاليا منظور نمايد.
بيسمارک اتريش را به قبول خواستهاي ايتاليا راضي نمود و اتحاد مثلث همراه با امضاء دو کنفوانسيون جديد قبل از انقضاي موعد آن در فوريه 1887 تجديد گرديد.
کنفوانسيون اول بين ايتاليا و اتريش منعقد گرديد و مبتني بود به حفظ وضع موجود در بالکان و اين که چنان چه اتريش مجبور مي‌شد سرزمين‌هاي جديدي را در بالکان تصرف کند مي‌بايست با ايتاليا مشورت کرده و ما به ازاي هم براي اين کشور در نظر بگيرد. کنفوانسيون دوم بين آلمان و ايتاليا به امضاء رسيد که براساس آن آلمان تعهد کرد از منافع ايتاليا در شمال آفريقا حمايت کرده و فرانسه را از تجاوز به مناطق تحت نفوذ ايتاليا در شمال آفريقا باز دارد.
به دنبال اين قرار داد اتحاد مثلث حالت تدافعي خارج و جنبه تهاجمي به خود گرفت”.(نقيب زاده ، 83)
7-5 بحران بلغارستان
کشورهاي کوچک شبه جزيره بالکان در رقابتهاي کشورهاي استعمارگر پيوسته درگير منازعات بودند.
تنها کشور بلغارستان زير نفوذ روسيه استقلال سياسي داشت.
روسيه تلاش مي‌کرد تا نيروهايش حضوري فعال در بلغارستان داشته باشند ، با روي کار آمدن “الکساندر دوباتنبرگ ” در بلغارستان که آلماني اصل هم بود ، کرسي‌هاي وزارت جنگ در امور خارجه به دو ژنرال روسيه واگذار شد.
بدليل موج ناسيوناليستي در بلغارستان و تلاش وطن خواهان براي رهائي از روسيه پادشاه بلغار براي فرمان برداري از روسيه از طرف مبارزان ملي ملامت مي‌گردد.
در سال 1885م. امير بلغار حاکم تعيين شده بوسيله سلطان عثماني از منطقهي شرقي “روملي” را راندو انضمام “رو ملي” را به بلغارستان اعلام کرد‌.
پادشاه صربستان موسوم به “ميلان ” با مخالفت بلغارستان پرداخت اما شکست خورد‌.
“سر انجام با مداخله اتريش طرفين با يکديگر صلح کردند و ولايت رو ملي رسما ضميمه بلغارستان شد”.(ماله ،168)
روسيه کودتاي -در داخل کشور بلغار صورت داد. “در شب 21 اوت 1886م. دستهاي از افسران بلغار ، پرنس را ميربايند و به مرز ميرسانند”.(رونوون ، 92)
با تنبرگ به ناچار استعفا مي‌دهد.
بيسمارک براي مقابله با روسيه ابتدا پيماني با ايتاليا برقرار کرده تا همديگر را در برابر فرانسه حمايت کنند واتريش و ايتاليا را متعهد ساخت تاپايبند حفظ وضع موجود در بالکان کند.
اقدامات آلمان باعث شد تا روسيه به ناچار تمام ديپلماسي سياسي خود را در بالکان صرف کند و اين امر آلمان را در فضاي آزادتري براي ادامه ديپلماسي خود قرار ميداد. با وجود درخواست مجدد بيسمارك از باتنبرگ براي سلطنت بلغارستان، باتنبرگ امتناع ورزيد به ناچار بيسمارک و اتريش از سلطنت شاهزاده‌ي ديگر به نام “فرديناند دوساکس -کوبروگ”حمايت کرده و او شاه بلغارستان شد.
قرارداد تضمين بين آلمان و روسيه
روسيه براي نجات از انزوا دست دوستي به سمت فرانسه دراز کرد. امابيسمارک پيمان سه گانه را به روسيه ياد آور شد. اما روسيه پيشنهاد اتحاد دو گانه را داد زيرا مي‌خواست در مورد اتريش با آزادي عمل کند.
اماپيمان سري ميان اتريش و آلمان مانع پذيرش پيشنهاد تزار روس از طرف بيسمارک شد.
“در هيجدهم ژوئن1887م. قرار داد سري آلمان -روسيه که بيسمارک آن را “قرار دادتضمين مجدد” مي‌خواند ، به امضا مي‌رسد” (رونوون،129)
قرار شد آلمان در زمينه‌ي دخالت روسيه در بالکان بي طرف باشد و از طرفي بدليل منافع مشترک فرانسه با روسيه ، عليه فرانسه جنگي را آغاز نکند‌.
بيسمارک اين اتحاد را نوعي تعادل ميان اتريش و روسيه مي‌دانست‌.
اتحاد دو گانه براي بهبود اوضاع ميان روس و آلمان فايده‌ي چنداني نداشت‌.الکساندر سوم در 18 نوامبر 1887م‌. وارد برلن شد و به گلايه از سياستهاي آلمان در تحولات بلغارستان پرداخت‌.
صدراعظم آلمان تجديد روابط با روسيه را امري بيهوده ديد و به همين دليل در ژانويه و مارس 1889 م. محرمانه به بريتانيا کبير پيشنهاد اتحاد داد‌.
اما انگلستان اين پيشنهاد را رد کرد و بيسمارک تلاشش را بر حفظ سياست “تضمين مجدد”بکار بست.
7-6 سياست‌‌هاي داخلي آلمان تا 1890
بيسمارک در مدت نوزده سال “1871-1890” علاوه بر تسلط اوضاع داخلي آلمان توانست بر تمام امور سياسي اروپا مسلط شود. بيسمارک قانون اساسي جديد براي آلمان رايش پديد آورد و توانست قوانين منسجمي را براي اعتلا آلمان در تمام زمينه‌هاي مناسب پديد آورد‌.
ناسيوناليسم ابزاري بود که بيسمارک با تکيه بر آن توانست پروس را تا وحدت کامل پيش برد‌.
هانس کوهن عقيده دارد :
“ناسيوناليسم وضع و کيفيت روحي است که افراد جامعه در آن وضع ، بالاترين وفاداري خود را نسبت به کشور خويش احساس مي‌کنند “. “بهزادي ، 57،1354)
بيسمارک در زمينه اقتصادي بر تجارت آزاد تکيه زد ،افزايش بي رويه‌ي جمعيت پس از وحدت آلمان وصنعتي شدن سريع آلمان سازگاري چنداني با تجارت آزاد نداشت و کشاورزي آلمان را دچار مشکل ساخت واين امر انتقادات زيادي به برنامه‌هاي صدر اعظم وارد کرد.
بيسمارک با تعرفه‌هاي گمرکي تلاش کرد رضايت کشاورزان و صاحبان صنايع را بدست آورد. اگر چه اين امر هم به مرور افزايش قيمت‌ها را به دنبال داشت‌.در آلمان برعکس مکاسب اقتصادي کلاسک رايج در آن زمان همچون “آدام اسميت118″ و”ريکادوئي119” که مخالف دخالت دولت در امور اقتصادي بودند حرکت مي‌کرد‌.
زيرا دولت دخالتش را به نفع اقتصاد کشور مي‌دانست‌.
“در 28سپتامبر 1864م. اتحاديه‌ي بين المللي کارگران در جلسه‌اي با حضور کارگراني از بريتانيا ، فرانسه ، آلمان و بسياري از کشورهاي ديگر در لندن تامين شد”.(گوبردئوبيک،538)
بيسمارک رشد سوسياليسم را در آلمان نمي توانست تحمل کند‌. همين دليل حضور نمايندگان سوسيال دموکرات را خطري مي‌دانست و در سوء قصد سال 1878م. به جان امپراتور ويلهلم اول بهانه‌ي برچيدن و انحلال تمام اتحاديه‌هاي مربوط را به دست آورد‌.
بيسمارک براي رضايت خاطر کارگران به وضع قوانين اجتماعي به نفع آنها در سال 1881م. پرداخت‌.
در سال 1883م. قانون بيمه‌ي درماني و در سال 1884م. بيمه‌ي تصادفات ودر سال 1889م. بيمه‌ي از کار افتادگي را مطرح و به تصويب رايشتاگ رسانيد‌.
حزب سوسياليت‌ها هم در آلمان از پاي ننشست و توانست تا سال 1890م. کرسي‌هاي نمايندگان خود را در رايشتاگ به 35 کرسي برساند.
البته در کنار اين حزب افراد ديگري هم در آلمان فعاليت‌هاي حزبي انجام مي‌دادند كه با سياست بيسمارک ناسازگار بود‌.
7-7 پايان دوره‌ي بيسمارک
در نهم مارس 1888م. امپراتور ويلهلم اول در گذشت و فرزند بيمارش فرديش سوم که از ناحيه گردن بيماري لا علاجي داشت به قدرت رسيد‌. اگر چه پس از سه ماه در 15 ژوئن 1888م. از دنيا رفت‌. بيسمارک قبل از فوت امپراتور دوره‌ي مجلس را از سه سال به پنج سال افزايش داده بود‌. با فوت فرديش سوم ، زمام امور به فرزندش ويلهلم دوم رسيد‌.او از سال “1888 تا 1918 م. ” حکومت کرد‌.
“رفتار دوستانه‌ي امپراتور با کارگران و حمايت وي از آن‌ها با تصويب قانون ممنوعيت كار در روز يکشنبه ، باعث شده بود او به “پادشاه تنگدستان “معروف شود”. (تنبروک ،178)
امپراتور به حزب سوسيال “دموکرات” آزادي فعاليت داد و از طرفي در سياست خارجي هم تضمين بي طرفي با روسيه را بر داشت.
بيسمارک اقدامات امپراتور را مخالف سياستهاي بلند مدتش که سالها براي آن تلاش کرده بود مي‌ديد.
در 18 مارس 1890 م. بيسمارک در مقابل مقاومت‌هاي ويلهلم دوم تسليم شد و با استعفاي خود با عالم صدارت وداع نمود.
و در 29 مارس 1890م. با يک مراسم تشريفاتي از سوي امپراتور و شخصيت‌هاي آلماني برلن را به سوي مزرعه شخصي خود ترک نمود‌. “در دهم ژوئيه 1898م. در همان جا درگذشت “. (همان ،179)
فصل هشتم
تحولات فلسفي غرب در قرن نوزدهم
براي درک ايدئولوژي‌هاي حاکم بر يک عصر و دوران ناگزير ميباشيم، محيطي را که اين ايدئولوژي ها را به بار آورده است مطالعه کنيم و ويژگيهاي انساني و اجتماعي آنها را بررسي نمائيم.
فلاسفه در هر عصر و دوراني در زمينه تاريخ، علم، سياسي، اقتصاد و يا فلسفه با اتکاء به دانش زمان خويش يا پيشينيانشان نظراتي را مطرح کرده و به دفاع از آن ميپرداختند. اگرچه اکثر اوقات ادعا ميشود که اين مبارزه روشنفکري به دور از رويدادهاي سياسي بوده است اما در عمل کوششهاي دامنه دار اين فيلسوفان در تغيير جهت گيريهاي سياسي حاکمان قابل اثبات مي‌باشد.
قبل از آن که به تحولات فلسفي غرب در قرن نوزدهم بپردازيم ناگزيريم که چشم اندازي از بسترهاي فکري قرن هجدهم را به عنوان زمينه‌هاي شکل دهنده افکار در قرن نوزدهم مورد بررسي قرار دهيم. زيرا بدون ترديد پايه‌هاي شکل دهندهي انديشه ها در هر دوران؛ مديون نگرش متفکران و رويدادها و حوادث سياسي است که شايد مدت زمان زيادي با دوران مورد بحث ما فاصله داشته باشند ولي تاثير آن به صورت ماندگار بر تفکرات قرن مورد مطالعه پا بر جا بوده است.
نگرش حاکم در متفکران قرن هجدهم براساس جهان بيني بورژوايي مي‌باشد. انقلاب فرانسه با تغيير شرايط اجتماعي، قدرت طبقات ممتاز را در هم شکست و از بورژوازي، طبقه‌اي مسلط و حاکم به وجود آورد.
” دوره‌ي روشنگري، که از پي عصر باروک فرا رسيد، تا آغاز انقلاب فرانسه در 1789 ادامه داشت. غالباً به اين دوره عصر خردگرايي نيز ميگويند”. ( لوکاس، 2/1000)
خردگرايي از اين دوران به سده‌ي نوزدهم نيز راه يافت. در سدهي هيجدهم فلسفه‌ي دکارت زمينهي فکري را فراهم ساخته بود که انديشمندان برداشتهاي خردگرايانهي خود را بر آن استوار ساخته بودند.
نگرش

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید