کودکان شده و از سوي از دل اين کشور آدولف هيتلر، رهبر نازيها، فرمان قتل عام يازده ميليون نفر را صادر کرد”.( آير، 1384، 7)
آلمان خاستگاه خلاقترين و گاه جنگ افروزن‌ترين افراد بوده است.
موقعيت آلمان در مرکز اروپا براي اين کشور قدرت و امتيازهاي استراتژيکي فراواني داشته است. زيرا محل تقاطع اروپا و آسيا، نقطهي مياني بين اروپاي جنوبي و کشورهاي اسکانديناوي است. از آنجايي که مبحث مورد نظر در اين رساله مربوط به حوادث سياسي و نظامي قرن نوزدهم در آلمان مي‌باشد لازم است ابتدا به پيشينه اين سرزمين به صورت مختصر اشارهاي نموده و سپس به تفضيل جريانات مرتبط با قرن نوزدهم را بررسي کرد.
در آغاز عصر برنز، نواحي جنگلي و مردابي مناطقي که امروزه آلمان، لهستان، بوهم و نواحي دانوب را شامل مي‌شوند، مسکن اقوام صحرا گردي بود که از زندگي آنان اطلاع کاملي نداريم.
در حدود سال 2000 ق.م جنوب غربي آلمان، کانون تلاقي تمدنهاي ما قبل تاريخ شد. در اين محل تمدنهايي تحت تأثير تمدن شرق، تمدن آلپ و دانوب را مي‌توان يافت. در حدود قرن دهم ق.م منطقه شاهد پيدايش آهن بود که از مسير استپها(شمال بالکان) و درياي آدرياتيک(اقوام ساکن ايلليري) وارد اروپا شده بود.
در اين زمان، سلتها غرب آلمان را در اشتغال داشتند و ژرمنها در قسمت شرقيتر يعني در سمت لهستان زندگي ميکردند.
ژرمنها زير فشار اسلاوها و اقوام صحراگرد استپها، راه غرب را در پيش گرفتند، امپراتوري رم را تصرف کردند و حکومت تشکيل دادند.
از آغاز پادشاهي فرانک، به تدريج، يک مجموعهي سياسي شکل گرفت که نقطهي مشترک جامعهي آن تنها وحدت زبان و فرهنگ بود، مجموعهي که شامل اقوام متعدد ژرمن مي‌شد.
همزمان با تولد مسيح و آغاز سال مسيحي، قلمرو امپراتوري روم در سراسر مديترانه گسترانيده شد و دامنهي امپراتوري روم توسط سزار سردارپر آوازهي امپراتوري با مطيع ساختن”گلهاي سلتي25″ در فرانسه امروزي تا کنارههاي رودخانهي راين کشيده شد.
رومي‌ها به زودي فهميدند که ژرمنها عامل نا امني براي امپراتوري آنها مي‌باشند. بهمين علت متغير روم”اگوست” (31 ق.م – 14 بعد از ميلاد) با تدبير سياسي شکست سختي را به ژرمنها وارد ساخت و آنها را ضميمهي امپراتوري رم کرد.
ژرمنها اين تسلط را برنتاختند و در پي انتقام و تجديد قدرت بودند و سر انجام توانستند بر روميها غلبه کرده و موجوديت خود را اعلام دارند.(375 ميلادي)
“هم زمان با اين تحولات اقوام سوارکاري موسوم به”همونها” روانه اروپا شدند، ژرمنها از ترس اقوام تازه وارد در سراسر اروپا از جمله ايتاليا، گل و حتي در شمال افريقا و اسپانيا پراکنده شدند و دولتهاي مستقل ژرمن را پايه گذاري کردند.”هونها قبايل دشتهاي آسيا بودند که بر اثر فشارگرسنگي يا ناکاميابيهاي جنگي به سمت سرزمينهاي بهتر يورش بردند”.(لوکاس،1/390)
شکست هونها در سال 451 به دست”آتيوس” سردار رومي عرصه را براي رهايي ژرمنها در اروپا توسعه داد و باعث شد ژرمنها دوباره به قلمرو روميها تجاوز نمايند.
در نيمهي دوم قرن پنجم ميلادي يکي از سرداران ژرمني سپس از غلبهي کامل بر روميها، قبايل ژرمن را متحد نمود. تا ميانهي قرن هفتم ميلادي سرزمين گل در اختيار خانوادهي”فرونژينها” که جانشينان”کلويس26″ فرمانرواي فرانکها بودند قرار داشت.
در سال 481 م. کلويس فرمانرواي فرانکها آخرين ايالت داراي استقلال رومي را در خاک گل، از سلطهي روميها درآورد و وحدت اقوام گل را ايجاد نمود.
پس از مرگ کلويس جانشينان نتوانستند تمرکز قدرت را در قلمرو حفظ کنند و عرصه را براي ظهور خانداني موسوم به”کارلنژين27″ فراهم ساخت. خاندان کارلنژين در پايان دههي هفتم ميلادي قدرت را به دست گرفتند.
3-2 امپراتوري مقدس رومي ژرمني
“خاندان کارلنژين در اصل اشراف زمينداري بودند که ملکهاي درة”ميوز28″ را در ملکيّت داشتند”. (همان،1/472)
شارلماني(در گذشتة 814 م) که پس از قديس اوگوستينوس نخست شخصيت با نفوذ اروپاي باختري بود، چنان تأثيري بر سدههاي هشتم و نهم ميلادي گذاشت که نام عصر کارولنژي را بر آن دو سده گذاشتند.
يکپارچگي ارضي پادشاهي فرانک دستاورد پادشاهي شارلماني بود. اين پادشاه که اصالت ژرمني داشت امپراتوري عظيمي به وجود آورد که تا مدتها پس از مرگش پايدار ماند.”شارلماني احتمالاً در سال 742 ميلادي در اکس لاشاپل29 شهر آخن امروزي در شمال غربي آلمان در مرز بلژيک و هلند متولد شد. او يکي از قهرمانان بزرگ عصر تيرگي(دوران قبل از قرون وسطي بود) که با ساخت مدارس و کتابخانهها، آموزش را تشويق مي‌کرد”.(آير، 33)
شارلماني ابتدا در سال 768 بعد از مرگ پدرش”پين کوتاه30″ پادشاه بخش شماليهاي تحت سلطة فرانکها شد. هنگامي که برادرش کارلون31- حاکم بخش جنوبي سرزمين فرانکها- در سال 771 در گذشت، شارلماني فرمانرواي کل منطقه شد. شارلماني در طول حکومت چهل و پنج سالهي خود 55 بار اردوکشي کرد و در تمام تنشها با دشمنان عيسي(ع) و پاپ مبارزه کرد.
در سال 800 ميلادي، شارلماني بعد از تحکيم روابطش با پاپ تصميم گرفت به رم سفر کند تا به برقراري نظم در منطقه کمک کند. پاپ لئوري سوم در روز کريسمس، در رم، به او لقب”امپراتوري رومي ها” را اعطا کرد و او به اين ترتيب اولين حاکم امپراتوري مقدس روم گرديد. پس از مرگ شايماني در سال 814 ميلادي امپراتوري او تجزيه شد. پسرش لوئي معروف به پارسا جانشين او شد. دوره‌ي ابتداي سلطنتش به آرامي گذاشت. اما بزودي اختلافات خانودگي بروز کرد.
او سه پسر به نامهاي لوتر، پين و لوئي داشت. او تصميم گرفت در سال پسر ارشدش را در سلطنت شريک کند و آکتين و باوير را به دو فرزند ديگر خود دهد. لوئي فرزند ديگري هم ازدواج مجددش به نام شارل داشت که برادران حاضر به دادن سهمي به او نبودند. اين اختلافات خانوادگي پس شورش در دربار و خلع کامل لوئي اول و جانشيني پسرش”لوتر” شد. اگر چه لوئي اول مجدداً توسط هواخواهانش بر سر کار آمد، ليکن اين امر بي نظمي و ضعف امپراتوري را بدنبال داشت. لوئي اول در 840 از دنيا رفت. پس از مرگ او”لوتر” بر تخت سلطنت نشست و بدليل اختلافات و درگيري با برادرانش قرار داد صلحي را با هم منعقد کردند که در”وردن” به امضا رسيد. هدف ترتيب دهندگان اين عهدنامه کسب رضايت خاطر سه برادر بود اما در تاريخ اروپا اهميت اين واقعه بسيار زياد است. زيرا اين عهدنامه رشتة امپراتوري فرانک را از هم گست. و فرانسي شرقي و فرانسي غربي از هم جدا شدند. از فرانسي شرقي، دولت ژرماني(آلمان کنوني) و از فرانسي غربي، دولت فرانسه به وجود آمد”. (غفاري فرد، 172)
با مرگ شارلماني در سال 814 ميلادي، امپراتوري او رو به افول گذاشت. جانشين او”لوئي پارسا” نتوانست همچون پدرش امپراتوري را حفظ کند.
3-3 ظهور”دويچلند”32
ناحيه‌اي که موجب عهدنامه‌ي وردن به لوئي واگذار شد. فرانسس شرقي نام داشت. که سکنه‌ي محلي آن را دويچليند مي‌ناميدند و مردم فرانسه آن را آلمان مي‌گفنتند.
پس از تجزيهي قلمرو شارلماني، امپراتوري آماج حملات اقوام مختلف از جمله اسلاوها و زرد پوستها شد، مسلمانان از طرف افريقا روانهي اروپا شدند و از طرف مغرب هم اقوام”نرمان33″ از سمت درياي شمال حملات خود را آغاز کردند.
اغتشاشات و نا آراميها تا سال 911 ميلادي ادامه يافت. در آن سال، اولين پادشاه آلمان”کونراد يکم34″، دوکِ فارنکونيا35، تاجگذاري کرد.
کنراد تلاش فراواني براي آرامش مناطق تحت نفوذ خود انجام داد و حکومت خود را تا دوک نشينهاي ديگر مثل باواريا، ساکسون، سوابيا و لورن گسترش داد.
کنراد يک سال پس از کسب قدرت، “هاينريش36” دوک قدرتمندي از ساکسونها را به جانشيني در فرانک شرقي انتخاب کرد که پس از مرگ کنراداول در سال 919 م. به تحت سلطنت نشست و به ايجاد مارش‌ها يعني شهرستانهاي نظامي همت گماشت.
بنيان حکومت هاينريش در زمان “اتو37″ معروف به اتوي کبير(936- 973 م.) مستحکم گشت. بطوري که بعدها منجر به شکلگيري رايش اول آلماني و امپراتوري مقدس روم- ژرمن شد. که در سال 1806 به دست ناپلئون بناپارت بر افتاد.
اتو اول در سال 936 به جاي پدرش کنراداول، به پادشاهي رسيد. او اقدامات پدر را دنبال کرد. مقاومت مجارها را درهم شکست و در 962 پس از ورود به ايتاليا، خود را پادشاه ايتاليا و آلمان خواند.
اتو بزرگترين حاکم ساکسون بود. امپراتوري با ثبات و با شکوهي با مرکزيت کلسيا در دوران او شکل گرفت. اتو با شکست مجارها که تهديدي هميشگي براي مردم آلمان به شمار مي‌آمدند، به قهرمان دول شد.
اتوي کبير آلمان را به دورهاي که از آن تحت عنوان رايش يکم ياد مي‌شود پيش برد و”پاپ در سال 962 ميلادي در نمازخانهي”پتروس” تاج شاهي را بر سر او نهاد”.(برينتون، 160) و امپراتوري مقدس روم- ژرمن تأسيس شد که تا سال 1806 م. ادامه يافت.
عنواني که تا سال 1806 بيانگر يک ترکيب سياسي بود و وحدت آن در سال 1871 م. زير پرچم سلطنتي خاندان پروس به وجود آمد.
امپراتوران ساکسون(اوتونها) سياست ثابتي را مستقر کردند که در سراسر عصر قرون وسطايي حاکم بود. آنان سلطة خود بر رم وکلسيا و سيادت معنوي و مادي خود را بر پادشاهي مسيحي تحميل کردند.
با مرگ اتوي کبير در سال 973 م. حکومت به ترتيب به پسر او اتوي دوم و سپس نوهاش اتوي سوم و در نهايت هاينريش دوم رسيد و با مرگ هاينريش دوم، بدليل آنکه فرزندي ندلشت، از طرف دوکهاي آلماني کنراد دوم را در سال 1024که رابطهي خوني با خاندان اتو داشت، به حکومت آلمان برگزيدند.
کنراد دوم کليسا را وسيلهاي براي گسترش قدرت پادشاه آلمان مي‌دانست.و براي کليسا مرتبهاي پابينتر از امپراتوري قائل بود.
پس از مرگ او هاينريش چهارم زمام امور را به دست گرفت. او درصدد بود تا براي ادارهي امور به سياست کليسايي بيشتر توجه کند.
هاينريش چهارم در سال 1073 با راهبي به نام”گرگوار هفتم” مورد تأييد کليساي ميلان هم بود به تنش مذهبي پرداخت. گرگوار توانست با اکمک کشيشان، پادشاه را از کليسا طرد و مغرول نمود.
هاينريش به ناچار با گرگوار هفتم در قلعهي”کانوسا38″ وارد مذاکره شد و آشتي نمود. اين امر تأثير فراواني در افزايش قدرت کليسا داشت.
در زمان جانشينان او(هاينريش پنجم) نيز اين جدال با کليسا به گونهاي ديگر ادامه يافت. او هم بين سالهاي(1106- 1125 م.) درگير نزاع با پاپ بود. با مرگ هاينريش پنجم بساط خاندان فرانکي در آلمان برچيده شد و حکومت”هوهشتافن39″ جانشين آن شد.
اميران آلماني از اختلافات بين کليسا و پادشاه بهره کافي را مي‌بردند و به جمعآوري ثروت مي‌پرداختند بهمين دليل در سلسلة جديد هم تلاش نمودند تا پادشاهي شخصي وابسته انتخاب شود از اينرو”کنراد سوم” را به پادشاهي ‌رساندند. اما بحرانها و آشفتگي‌هاي سياسي سبب شد اميران آلماني به اشتباه خود پي برده و بر آن شوند که پس از مرگ کنراد سوم، پادشاهي نيرومند انتخاب کنند که اوضاع را سامان ببخشد.
“فردريش بارباروسا40″ (1152- 1190 م.) برادرزادهي کنراد سوم که جنگجويي و دين دارياش مورد توجه امراي آلماني بود پس از مرگ کنراد سوم به قدرت رسيد.
او دوبار در جنگهاي صليبي شرکت کرد و سوداش توسعه قلمرو خود را در سرداشت. توسعه طلبيهاي او سبب نگراني پاپ و ايتالياييها شد.در جنگ سوم صليبي رشادتهاي فراواني نشان داد و در هنگام بازگشت از فلسطين در گذشت.
جانشين او پسرش هاينريش ششم بود که سوداي امپراتوري ايتاليا و يونان را در سر داشت اما در حين تدارک براي جنگهاي صليبي ششم از دنيا رفت و پسرش فردريش دوم درحاليکه سه سال بيشتر نداشت به پادشاهي رسيد.
فردريش دوم تحت حمايت مادرش”کنستانس41” دختر پادشاه سيسل رشد کرد و پس از رسيدن به بلوغ قدرت را کاملاً در اختيار گرفت. از پاپ گرگوار نهم بدليل اختلافاتي که باوي داشت رو گردان شد و مورد تکفير پاپ قرار

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید