داروين در قرن نوزدهم توانست در حيات اقتصادي نگرش تازه‌اي را سبب گردد. اگرچه انديشهي داروين ساختاري زيست شناسي داشت اما در واقع بر ” نوعي اقتصاد زيست شناختي در دنياي رقابت آزاد” (راسل، 2/991) تاکيد داشت. از سوي ديگر نظريهي تکامل به نوعي اثبات اعتقاد به پيشرفت بود. امري که بسيار مورد توجه مارکس قرار گرفت.
در سده نوزدهم دگرگونيهاي عمدهي دولت و گسترش صنعت و توسعهي حکومت ديوانسالارانه بر مناسبات بين الملي تاثير عميق گذاشت. فعاليتهاي سياسي و بين المللي بر پايهي ملي گرايي پيش ميرفت و اين امر رقابتها را به شدت افزايش ميداد و امپرياليسم شکل جديد تري مي‌يافت.
وطن پرستي و ميهن پرستي که به يمن تفکرات فيلسوفان اين دوران به اذهان دانشگاهيان رسوخ کرده و از آنجا به دل مردم عادي راه يافته بود؛ سبب ميگشت که در جامعهي بين الملل مردم حافظ منافع ملي خويش چه به حق و چه ناحق باشند. دولتهايي که در سدهي نوزدهم حضور داشتند عمدتاً نيرومند بودند و ميتوانستند ارتش پديد آورند و با هزينه مبالغ هنگفت نيروهاي نظامي خويش را تجهيز کنند. بورژوازي همراه با رشد افزون اقتصادي به گسترش فرهنگ و ادبيات و زبان مادري اش ميپرداخت.
بحث نژادپرستي در قرن نوزدهم بسيار پر رونق مي‌نمود و هم زمان با خطر روز افزود نظاميگري در کنار گرايشهاي انسان دوستي و صلح خواهانه به چشم ميخورد.
قرن نوزدهم در حالي به پايانش نزديک ميشد که کاربرد پيروزمندانه علم در صنعت بورژوازي را از نظر قدرت ثروت و فرهنگ به اعتلا رسانده بود. بورژوازي هرچه سريعتر تلاش ميکرد که انسان و جامعه بر طبيعت مسلط گردد و کل جهان توسط اروپا اداره شود. اما به ميزاني که فلاسفه اين تفکرات ناسيوناليستي و ماترياليستي را در جامعه بسط ميدادند فضاي حياتي براي کشورها و ملتها به نظر کوچکتر مي‌آمد. اين امر در قرن بيستم نمود تازهاي يافت .
فصل نهم
انديشمندان تأثير گذار بر رويدادهاي آلمان و فرانسه در قرن نوزدهم
9-1 ايمانوئل کانت
ايمانوئل کانت که موسس ايده آليسم آلماني است در سال 1724 در کينگسبرگ از شهرهاي آلمان متولد شد. در خانوادهي مذهبي رشد يافت.
و عمر خويش را وقف علم و حکمت نمود. در زندگي فلسفياش تحت تاثير هيوم و روسو قرار داشت و بر فلسفهي بعد از خود مانند هگل، تاثير زيادي به جاي گذاشت.
کانت با فراهم ساختن بستر نقد به عنوان يکي از بسترهاي چالش برانگيز در عرصهي فلسفهي مدرن اروپا توانست روند تکامل فلسفه را دگرگون سازد و تلاش نمود بين واقع گرايان و ايده آليستها وساطت کند. اما خود اذعان دارد که فلسفهاش شکلي از ايدهآليسم است.
کانت در سياست و ديانت “آزاد منشي” را توصيه ميکرد و تا پيش از “حکومت وحشت” هوادار انقلاب فرانسه بود. اما پس از جريانات استبدادي فرانسه از هواداري آن دست برداشت. در فلسفهي آزادي، کانت آزادي را تنها حق اوليهاي هر انساني ميداند که به دليل انسان بودنش صاحب آنست.
و ساير اصل‌هاي انساني مانند برابري و استقلال را از همين اصل بنيادين آزادي مشتق مي‌کند.
“کانت معتقد است که بايد چنان عمل کنيم که هر فردي را به خوري خود غايتي در نظر بگيريم. اين نظريه را ميتوان شکل انتزاعي حقوق بشر دانست”.(راسل، 973).
با نگاهي ديگر ميتوان اين اصل کانت را يک اساس اخلاق براي دموکراسي دانست.
در رسالهي “صلح دائم” (1795)، کانت از اتحاديهي دول آزادي که به موجب قراردادي بر منع جنگ توافق کرده‌اند دفاع ميکند.
در اين راستا کانت ايجاد يک دولت جهاني را براي ممانعت از جنگ ضروري ميداند.
کانت در ادامهي مباحث خويش دموکراسي را به معناي حکومت قوه مقننه نوعي از استبداد ميداند که همان حکومت اکثريت يا عموم مردم است که در هر حال با اصل اختيار همگان در تناقض است.
کانت در سالهاي پاياني سدهي هجدهم (ما بعد الطبيعهي اخلاق) را منتشر ساخت که در اين اثر، آزادي انسان را حقي فطري دانست و فلسفهي انسانگرايي يا “اومانسيم”را به نوعي مطرح ساخت.
در چهارچوب سنت ليبراليستي فرانسويها‌انديشههاي کانت به طور مشخص وجود دارد. کانت در مقال? تحت عنوان‌انديش? يک تئوري عمومي در يک الگوي جهاني(1784) ترقي انسان را توسع? آرام و ممتد پارهاي از حالات عمد? طبيعت ميداند، که داراي سيري بطيء است.
کانت نيروي محرکه انسان را براي ساخت آينده سيستمي متشکل از تنشهاي درون جامعه و نوسان انسان ميان تمايل به اجتماعي بودن و غير اجتماعي بودن ميداند. از طرف ديگر با تاکيد بر اين که هر جامعهاي يک رهبر و فرمانرواي مستبد را علم مي‌کند‌؛ لذا تکامل تاريخي عبارت از اين ميشود که جامعهاي براي خود يک قانون اساسي، يا نظامي از قوانين مختلف را ابداع کند تا بتواند جلوي ديکتاتوري را بگيرد و نشانهي يک جامعهي متمدن داشتن آرماني مبتني بر عدالت سياسي، در سطح ميهني و در سطح جهاني است.
براي کانت، انسان و طبيعت جدا نبودند، پس اينطور به نظر معاصرانش ميرسيد که فلسف? وي منزلت تازهاي به انسان ميدهد.
کانت دريافت جديدي از کرامت به مردم داده بود که در آن، محدوديتهاي طبيعت نه موانع بلکه شرايط طبيعي براي آزادي، اختيار انساني بودند. اين آموزهها امروز انقلابي محسوب نميشوند اما در دوران‌هاي پس از 1789 اينها در آلمان، که دولتهاي پراکندهاش در قفاي حرکت‌انديشمندان? آمريکا، انگلستان و فرانسه، لنگيده بودند، آموزه‌هاي انقلابي به حساب ميآمد.
‌انديشه‌هاي کانت بيشتر در پي آن بود که جامعهي متمدن آرماني را مبتني بر عدالت سياسي در سطح ملي و جهاني پي ريزي نمايد.
کانت معتقد بود که براي مقابله با ادارهي مستبدانهي جامعه توسط رهبران بايستي قوانيني يا نظامهاي ابداع گردد تا بتواند مانع اين امر گردد. کانت حرکت جامعه را در اين شرايط به صورت کمالي و صعودي ارزيابي ميکرد.
چهرههاي جنبش رمانتيک آلمان فلسف? کانت را تاييد استقلال انسان ميدانستند و ايده آليسم را از زبان کانت ترجمه ميکردند. “کانت معتقد بود که اشخاص منور الفکر ميل به خوبي دارند، انسان آزاده هرگز به يوغ بندگي تمکين نميکند، و رشد اقتصادي وابستگي متقابل دولتها را افزونتر ميکند”.(پولارد، 98).
در فلسفهي سياسي کانت؛ همان نظريهاي متافيزيک را معتقد است. به عبارتي او ذکر ميکند همانگونه که اخلاق داراي متافيزيک است، سياست هم ميتواند داراي متافيزيک باشد. سياست نيز مانند اخلاق با قانون سر و کار دارد. لذا فلسفه سياسي کانت با فلسفه اخلاق او مرتبط خواهد بود. نظريه سياسي کانت قصد دارد بگويد که کدام اعمال نسبت به ديگران عادلانه‌اند و کدام نيستند؟
از اين رو‌انديشهي کانت، هرچند ناخواسته، بيشتر راه به تکليف گرايي و انسان مداري ميپيمود تا خداگرايي و توحيد.
9-2 يوهان گوتفريدفن هردر138
يکي از کساني که به نظريهي مليت گرايي کانت نظراتي را افزود، يوهان گوتفريد فن هردر يکي از فيلسوفان تاثيرگذار و شاگرد سابق کانت و دوست او در آن زمان بود.
هردر در 1744 در پروس شرقي ديده به جهان گشود و با ورود به دانشگاه کونيکسبرگ با کانت آشنا شد. هردر به مراتب خوشبينتر از کانت بود و در کتاب خود تحت عنوان”‌انديشههاي در باب تاريخ بشريت” تکامل انساني و اجتماعي را به تحقق ظرفيتهاي بالاتر و تکامل بيشتر فکر بشري منجر ميدانست.
هردر در زمينهي فلسفه تاريخ ميان ادوار تاريخي گوناگون و مفاهيم، اعتقادات و احساسات مردم متعلق به هر يک از ادوار تاريخي تفاوتي بنيادي قايل است. و به جاي توجه نشان دادن به رفتارها و حوادث بزرگ سياسي و نظامي در تاريخ، بر”حالات دروني” شرکت کنندگان در تاريخ تاکيد مينهد. اگرچه هردر را عموماً يک فيلسوف سياسي نميشناسند اما آرمان‌هاي سياسي او تحسين برانگيز، موضوع نظري او قابل دفاع موضوعات مورد تاکيد او در مقايسه با ديگر فيلسوفهاي آلماني هم عصرش معتبرتر هستند. اگر بخواهيم ويژگي‌هاي اصلي فلسفه سياسي هردر را برشماريم، بايد آرمانهاي سياسي او را، نخست در سياست داخلي و سپس در سياست بين المللي بررسي نماييم.
در سياست داخلي، هردر انساني است فردگرا، جمهوريخواه، دموکرات و مساواتگرا.
فردگرايي او به ويژه در حمايت تقريباً بي قيد و شرط او از آزادي‌انديشه و بيان حالت راديکال دارد. او چندين دليل براي اتخاذ چنين موضعي ارائه ميدهد.
در ابتدا او احساس مي‌کند اين آزادي به منزلت اخلاقي افراد مربوط مي‌شود؛ و سپس او معتقد است که اين آزادي براي خود شکوفايي افراد ضرورت دارد؛ و در پايان او بر اين باور است که ظرفيت افراد بشر براي تشخيص حقيقت محدود است و تنها راه حل موجود مباحثه مستمر و دائمي بين نقطه نظرهاي متضاد است.
هردر در اين راستا يک دولت خوب را منطبق با حدود و ثغور محل اقامت”ملتش مي‌داند و ملبيعترين دولت را دولتي مرکب از قومي واحد با منش ملي واحد مي‌شمارد.
هردر را بر اين اساس مي‌توان يک نايوناليست آلماني تلقي کرد. اما بايد توجه نمود که بيش از اينکه هردر به نايوناليست توجه نمايد، موضع بنيادي او در سياست بين الملل تعهد به جهان وطني استو اين امرار به وضوح مي‌توان در کتاب هردر تحت عنوان “نامه ها” مشاهده نمود. هردر همچنين بر احترام به گروههاي ملي، و حفظ و پيشبرد منافع آنها تأکيد مي‌نهد. در نظرات سياسي هردر گروه‌هاي ملي صرفاً آلماني‌ها نمي‌باشد و همه‌ي گروه‌ها مد نظر هستند. از سوي ديگر ملت از نقطه نظر هردر جنبه‌ي نژادي نداشته و صرفاً جنبه زباني و فرهنگي دارد.
در نظر هردر تاريخ حاصل فعل و انفعالات دو سلسله نيروهاي مختلف ميباشد: نيروهاي خارجي که محيط انسان را تشکيل ميدهد و يک نيروي داخلي که آن را تنها ميتوان روح بشر و يا به عبارت دقيقتر، روح اقوام گوناگون توصيف نمود”. (والش، 145).
بنا به عقيده هردر اعمال يک ملت نشات گرفته از روح به خصوصي است که در واکنشهاي ملي تجلي مييابد از اين رو رويدادهاي تاريخي بدون قاعده و قانون نيستند و طبق قوانيني درست شبيه قوانين رويدادهاي طبيعي به وقوع ميپيوندند. هردر تاکيد فراواني بر شرايط وقوع هر رويداد تاريخي دارد و از اين رو صراحتاً مطرح ميسازد که آنچه اتفاق افتاده است مي‌بايستي به وقوع ميپيوست و هدف و مقصود کلي تمام وقايع را در تاريخ نيل به درجهي انسانيت ميداند.
از سوي ديگر هردر معتقد به همکاري صلح آميز ملتها با يکديگر و منفعت متقابل در زمينه‌ي تجارت و تلاشهاي فکري براي رقابت در جهت سازندگي بود.
9-3 فيخته
يکي از شاگردان بي واسطه کانت فيخته فيلسوف آلماني است.
يوهان گتليب فيخته139 در سال 1762 در دهکدهاي از آلمان به دنيا آمده و پدر و مادرش مردمان پرهيزکار بودند و او را به کليسا مي‌بردند.
در هجده سالگي به عنوان دانشجوي الهيات در دانشگاه پذيرفته شد. پس از انجام تحصيل علم چون طبيعتش مايل به اشتغال به امور کشيشي نبود، براي تحصيل معاش به معلمي خصوصي پرداخت.
اين امر او را به سويس کشانيد. پس از مدتي از سويس به آلمان برگشت. به فلسف? کانت آشنا شد و با وي ملاقات کرد “فيخته پس از آنکه به تحقيات کانت آشنا شد، اساسش را بپسنديد. جز اينکه ذهنش بيشتر متوجه به يکتايي بود و قبول تعدد حقيقت را روا نميداشت.”(فروغي،379)
بر طبق فلسف? آن حکيم در اساس ديانت رسالهاي نگاشت. کانت آن رساله را نيکو يافت و ترويج کرد. کم کم تضيعات ديگر هم از فيخته رسيد و نام او را بلند گرديد.
همان اوقات هم او را در شهر ينا از شهرهاي آلمان به جاي يکي از دانشمندان عاليقدر که تغيير شغل ميداد به استادي دانشگاه برگزيدند.
اگرچه تدريسش بسيار پسنديده بود اما پس از شش سال معلمي بعضي از تعليماتش را با اصول ديانت منافي دانستند و چون فيخته به جاي فروتني و مدارا به خشونت دست زد از تدريس در دانشگاه ينا معاف شد و به برلين رفت. پادشاه پروس

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید