که اتحاد اعضاء را با دولت خارجي بر ضد عضو ديگر نهي کرده بود”. (برينتون ، 232)
ويلهلم اول از اقدامات بيسمارک بيمناک بود ، اما بيسمارک با جديت اهدافش را يکي پس از ديگري عملي ميساخت. او پيشنهاد اصلاح کنفدراسيون آلمان را داد و در اين زمينه اعلام کرد پارلماني که تمام اعضاء آن آلماني باشند توسط آراء تمامي مردان آلماني انتخاب گردد.
هدف بيسمارک از اينامر اين بود که چنين جلوه دهد که مناقشه با اتريش بر اساس ضعيفتري از مسألهي شلزويک هولشتاين استوار است.
از طرف ديگر اين پيشنهاد سبب تضعيف حزب “مترقي” ميشد که جانشين آزاديخواهان 1848 شده بود ، و از ميان دهقانان نمايندگان محافظه کار و سلطنت طلب به مجلس آورده ميشدند.
در ماه مه 1866م. بيسمارک به دولت اتريش پيشنهاد داد، که اگر اتريش فرماندهي کل قواي ارتش شمالي را به عهدهي پروس محول کند، پروس با اتريش مصالحه خواهد کرد.
“اتريش قضيه را رسما در ديت فدرال آلمان که يکي از وظايفش مخالفت با بروز جنگ ميان اعضاي کنفدراسيون بود مطرح ساخت. بيسمارک ديت را فاقد صلاحيت دانست و اتريشي‌ها را متهم به تجاوز کرد و به ارتش پروس دستور داد تا هولشتاين را تصرف نمايند. اتريشي‌ها از اعضاي کنفدراسيون تقاضا کردند که نيرويي مرکب از تمامي ايالات آلماني براي مبارزه با پروسي‌ها تجهيز گردد”. (پالمر ،2/925)
“پروس ادعا کرد که اين کار اتريش بي حرمتي به قرار داد “گاشتاين” است و بيسمارک قوائي به “هولشتاين” اعزام نمود”. “ليتل فيلد، 59”
6-4 جنگ پروس و اتريش
جنگ اتريش و پروس در سوم ژوئيه 1866 م. در “سادوا” به طور رسمي آغاز شد. “اين جنگ، که به جنگ هفت هفته‌اي مشهور شد، پروس را در ايالات آلماني نشين قادر مطلق کرد و اتريش از آن به بعد از تسلط بر ملّت آلماني محروم شد”. (غفاري فرد،168)
بيسمارک سياست تدافعي در پيش گرفت.
“در 1866 م. پروس نه فقط با اتريش بلکه با کليه‌ي حکومت‌هاي آلماني در جنگ بود. تفوّق ارتش پروس به زودي محرز گرديد. سپاهيان پروس با دقتي بي سابقه تعليمات جنگي ديده بودند و مجهز به تفنگ‌هاي سوزني جديدي بودند که به کمک آنها پياده نظام مي‌توانست هر دقيقه‌اي پنج گلوله تير شليک کنند و عامل موثر در ارسال توپ‌هاي جديد به منطقه‌ي نبرد استراتژي بکري بود که در آن از خطوط آهن نوبنياد استفاده مي‌کردند”. (پالمر ،2/925)
روز سوم ژوئن 1866 م. ارتش اتريش در نبرد سادوا شکست خورد و هفت هفته پس از آغاز جنگ، معاهده‌ي صلح امضاء شد اين امر نتيجهي همکاري و همفکري بيسمارک با فرمانده کار آزمودهاي چون “مولتکه” بود.
قرارداد مقدماتي صلح اتريش و پروس در 26 ژوئيه که مبناي صلح پراگ بود به امضاي طرفين رسيد. بيسمارک تلاش کرد اتريش متحمل خسارات زياد نشود، زيرا بيسمارک درک کرده بود که در آينده محتاج به دوستي اتريش است. طبق اين معاهده، در شمال خط راين بين پروس و دول آلماني اتحاديه‌اي تشکيل شد که فرماندهي کل قواي اين اتحاديه به پروس محوّل شد. “در نتيجهي عهدنامهي صلح پراگ (1866) اتريش جز واگذاردن و نيز به ايتاليا دچار هيچگونه خسارت ارضي نشد”. (برينتون ، 233)
“طبق پيمان صلح پراگ، پروس نه تنها تمامي اراضي شلسويک ـ هلشتاين بلکه سلطنت هانور، دوک نشين‌هاي “ناسو”95 و “هس ـ کاسل”96 و شهر آزاد فرانکفورت را نيز به خاک خود منظم ساخت. حکومت‌هاي سابق اين نواحي در برابر تبر “مرتجع سرخ” از پا در آمد”. (پالمر ، 926)
نتيجهي مهم جنگ پروس و اتريش از نظر وحدت آلمان، انحلال رسمي کنفدراسيون آلمان بود. پروس واحدهاي شمالي را در چارچوب يک اتحاديه به خود ملحق ساخت، اما واحدهاي سياسي جنوبي براي الحاق به اتحاد مزبور تحت فشار قرار نگرفتند. بيسمارک سعي کرد تا با احترام گذاشتن به موجوديت سياسي واحدهاي جنوبي تشکيل اتحاد گمرکي، امضاي پيمان دفاعي و برحذر داشتن از تجاوز فرانسه، آن‌ها را به طرف وحدت آلمان بکشد.
فرانسه با شنيدن خبر شکست اتريش، تلاش نمود تا از پيروزي پروس براي گرفتن سهمي در مناطق سهمي در مناطق فرانسوي زبان بهره ببرد. بيسمارک به ناپلئون سوم پيشنهاد داد تا به بهانهي نگراني از افزون طلبي پروس، بلژيک را ضميمهي خاک فرانسه کند و بدين ترتيب بيسمارک تلاش نمود تا زياده خواهي ناپلئون سوم را با دادن بلژيک کنترل نمايد.
در درخواست خود اصرار ورزد، تمامي ملت آلمان را بر عليه او بسيج مي‌کنيم و با تمام قواي نظامي و مردان جنگي به سوي “راين” روانه شده و آلزاس را اشغال مي‌کنيم.
فرانسه اين امر را به نوعي شکست سياسي براي خود محسوب ميکرد که ميتوانست جايگاه فرانسه را در ميان کشورهاي اروپايي تنزل دهد.
پس از شکست اتريش، بسياري از سياستمداران فرانسه، کشور خود را مغلوب واقعي ناميدند.
“به همين دليل بود که مارشال راندون، افسر ارتش فرانسه با تلخي گفت: “اين ما بوديم که در سادوا شکست خورديم”. (مصطفوي ، 111)
با پيروزي پروس در جنگ ، انحلال اتحاديهي فدرال رسماً اعلام شد. “بيسمارک در سال 1867 م. توانست، کنفدارسيون آلمان شمالي را مرکب از 22 کشور تشکيل دهد، که پروس در آن ميان نقش رهبري کننده را داشت. اين نقطهي عطف ديگري در مسير وحدت آلمان بود”. (گوبردئوپيک،3/534)
بيسمارک براي کنفدراسيون شمالي قانون اساسي تازه‌اي را در عرض پنج ساعت ديکته کرد، که همين قانون مدت پنجاه سال تا جنگ جهاني اول دوام آورد، اين سازمان جديد در مقايسه با کنفدراسيون سابق ژرمانيک بسيار قدرتمند بود.
اين اتحاديه داراي پارلماني از دو مجلس بود. اولي مجلس “بوندسرات”97 بود که متشکل از ايالات مختلف بود و ديگري مجلس رايشتاگ (سلفي) بود که مجلسي متشکل از نمايندگان ملت بود، که به وسيله‌ي انتخابات عمومي تعيين مي‌شد.
“بورژواهاي ليبرال و يونکرهاي محافظه کار اين نوع انتخابات و دموکراسي را جنون محض مي‌دانستند. در اين ره آورد سياسي، سوسياليست‌ها در ازاي اجراي انتخابات عمومي براي تعيين نمايندگان حکومت عامه با قبول کنفدراسيون شمالي موافقت کردند”.(پالمر ،2/927)
6-5 اختلافات پروس و فرانسه
جنگ فرانسه و آلمان در سال 1870م. به وقوع پيوست و اين امر داراي مرثيههاي عميقتر از اختلافات و سياستهاي جاري چند سالهي منتهي به قبل از جنگ ميشد. بدليل محدوديت در اين رساله اشاره به اين دلايل امکان پذير نيست فقط بيسمارک ميخواست محروميتهاي کشورش را از ناحيهي فرانسه در زمان ناپلئون بناپارت را جبران نمايد. ريشهي اين اختلافات در نژاد، مليت، تحقيرها و تحولات اقتصادي طرفين بود.
در آن شرايط، روسيه پايبند تعهدات خود نسبت به پروس بود و انگلستان هم سياست انزوا را در مسائل اروپا پيشه کرده بود. کشورهايي چون اسپانيا و ايتاليا نيز درگير مسائل داخلي بودند.
در اواخر سال 1866م. اولين نغمه‌هاي جنگ در مسئله‌ي لوکزامبورگ، که از مستملکات هلند بود و فرانسه در آن دخالت نمود، شنيده شد. لوکزامبورگ يکي از اعضاي کنفدراسيون ژرمانيک بود، که تحت تملک پادشاه هلند بود و در آن جا دولت متحده‌ي کنفدراسيون پادگاني نظامي تاسيس کرده بود. پس از انحلال کنفدراسيون پادگان مذکور به وسيله‌ي دولت پروس اشغال شد، ولي چون نفعي براي پروس نداشت، بيسمارک چندان تمايلي به نگهداري آن نداشت. “در سال 1867 م. ناپلئون کوشيد لوکزامبورگ را از هلند خريداري کند و بيسمارک هم اين معامله را پذيرفت”. (تنبروک،168)
هلند به دلايل اقتصادي و نياز به پول به ناپلئون سوم پيشنهاد کرد تا لوکزامبورگ را از وي خريداري کند. بيسمارک هم چون آنجا را قسمتي از خاک هلند مي‌دانست. مخالفت نکرد و به امپراتوري فرانسه توصيه کرد که اين معامله سياسي را زودتر انجام دهد. اما اقدام صدراعظم پروس با تبليغات وسيع فرانسه نتيجه‌ي عکس داد زيرا چنين وانمود شد که پروس در برابر خواسته‌ي فرانسه تسليم شده است و اين خشم مردم و اعتراض آنها را عليه بيسمارک به دنبال داشت. بيسمارک که انتظار چنين امري را نداشت، با طرح نقشهاي رهبر حزب ليبرال را واداشت تا دولت را در رابطه با مسئله‌ي لوکزامبورگ به استيضاح بکشد.
صدراعظم پروس، حتي متن استيضاح را هم خودش تنظيم کرد. وقتي نماينده‌ي فرانسه براي مذاکره وارد پروس شد، بيسمارک موضوع استيضاح را مطرح کرده و عنوان نمود که در حال حاضر امکان مذاکره در مورد لوکزامبورگ را ندارد.
به دنبال آن پادشاه هلند پس از شنيدن اظهارات صدراعظم آلمان، از واگذاري لوکزامبورگ به فرانسه خودداري کرد. به دنبال اين تصميم روابط فرانسه و پروس به تيرگي گراييد. بحران بين دو کشور رو به افزايش بود. بيسمارك با شدت عمل در پي انتقام از فرانسه بود. طبق نظر الوين استانفورد كوهن “هرچه محروميت نسبي شديدتر باشد، احتمال و شدت خشونت مدني بيشتر خواهد بود”.(كوهن، 1369، 206) طبق پروس و فرانسه تلاش کردند براي کشور خويش متحداني پيدا کنند. ناپلئون سوم براي اين امر اتحاد با ايتاليا و اتريش را در برنامهي پيش روي خود قرار داد.
صدراعظم پروس هم متقابلاً با هشدار به مجارستان ، اين کشور را تهديد کرد که در صورت اتحاد به فرانسه ، مجازات خواهد شد.
بيسمارک در سخنراني‌هاي خود پيوسته اين ندا را سر مي‌داد، که: “من کوچک ترين هراسي از فرانسه ندرام و اين اغراق نيست، تمام ژنرال‌هاي من گفته‌ي مرا تصديق مي‌کنند. با اين حال، با تمام اعتماد و اين همه قواي جنگ ديده، باز هم خواهان صلح هستيم”. اگرچه بيسمارك همراه از سياستهاي مرموز ناپلئون سوم واهمه داشت و او را “ابو الهول بي رمز و معما ميناميد”.(تيلر،65)
مسئله‌ي ديگري که طرفين را به طرف جنگ مسلم سوق داد، تحولات سپتامبر 1867 م. اسپانيا بود. “در سال 1869 با اخراج ايزابل دوم، تخت سلطنت اسپانيا خالي ماند” (غفاري‌‌فرد ، 354)
حکومت موقتي که به رياست ژنرال “پريم”98 اداره مي‌شد، از “لئوپلد”99 شاهزاده‌ي هوهنزولرن و از خاندان ويلهلم اول، دعوت شد تا زمام امور را به دست بگيرد.
بيسمارک که اهميت اين امر را ميدانست، در سپتامبر 1869 م. نماينده‌اي به نام “سالازار”100 با موافقت ژنرال پريم به برلن فرستاد تا با لئوپلد درباره‌ي قبول سلطنت اسپانيا مذاکره کند.
در اين ملاقات لئوپلد از قبول سلطنت امتناع ورزيد. هر چند نظر دولت موقت اسپانيا نيز بر روي لئوپلد متمرکز شده بود، ولي او زير بار مسئوليت نمي رفت. با وجود پافشاري بيسمارک براي انتخاب لئوپلد، ويلهلم اول با سلطنت او براي اسپانيا مخالف بود.
پادشاه پروس در پانزدهم مارس 1870م. يک جلسه‌ي مشورتي مرکب از صدراعظم، شاهزادگان، وزرا و امراي سپاه تشکيل داد و همه‌ي حاضرين موافقت خود را با حکم روائي لئوپلد در اسپانيا اعلام نمودند. ويلهلم اول به ناچار تسليم شد و قبول سلطنت را به عهده‌ي خود لئوپلد گذاشت.
لئوپلد ، به علت آشفتگي اوضاع از پذيرش اريکه‌ي سلطنت امتناع ورزيد، اما به مرور زمان و در اثر اصرار بيسمارک و تشويق دوستان، نامزد سلطنت اسپانيا، به قبول حکومت رضايت داد.
وقتي خبر استقرار دودمان سلطنتي پروس در اسپانيا به پاريس رسيد خشم و هيجان عجيبي دولت فرانسه را فرا گرفت. “امپراتور فرانسه توسط سفير خود در پروس تقاضا نمود که سلطنت اسپانيا هيچ وقت به يکي از خانواده‌ي “هوهنزولرن” داده نشود”. (ليتل‌فيلد، 65)
سفير فرانسه “بنه دتي” بنا به توصيهي ناپلئون سوم ، به ملاقات ويلهلم اول در محل آبهاي معدني (امس) رفت و از شاه درخواست کنارهگيري لئوپلد را نمود.
اما ويلهلم اول از شهر امس به بيسمارک پيغامي فرستاد و او را از خواستهي دولت فرانسه مطلع ساخت.
“بيسمارک پس از دريافت اين تلگراف مهم، با تدبيري بي نظير از فرصت طلايي پيش آمده استفاده کرد و محتواي پيام را طوري تغيير داد، که پس از چاپ و نشر در جرايد مختلف احساسات تمام مردم آلمان را برانگيخت و تصور کردند که سفير فرانسه گفتگوي بسيار تند و بي

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید