مسائل آلمان و اروپاي غربي را تحت الشعاع قرار داد.
پس به دنبال بازگشت ناپلئون از روسيه، پيمان شکني پروس اتفاق افتاد و با روسيه متحد گشت و پس از آن ايالات آلماني دست به شورش زدند.
اين مسئله باعث شد ناپلئون با لشکري ويرانگر روانه‌اي آلمان شود. اگر چه در ابتدا ناپلئون رو به سوي پيروزي مي‌رفت اما دولت اتريش در اثناي جنگ به فرانسه اعلان جنگ داد و اتحادي از پروس، روسيه و سوئد تشکيل شد، که متحدين توانستند فرانسويان را شکست دهند.
به دنبال شکست فرانسه، در اوايل سال 1814 دو سپاه بزرگ متشکل از پروسي به فرماندهي”بلوخر” و روسيها و اتريشيها به رهبري”شوارتزبرگ” وارد فرانسه شدند.
ناپلئون در ابتدا بر سپاهيان متحدين پيروز شد اما سر انجام متحدين پاريس را گشودند، که در مبحث فرانسه به آن پرداخته شد.
ناپلئون به نفع پسرش از سلطنت کنارهگيري کرد. اما متحدين سلطنت را به خاندان”بوربنها” برگردانند و لوئي هيجدهم به سلطنت رسيد.
به موجب عهدنامه پاريس دولت فرانسه بسياري از متصرفات خود را از دست داد.
5-3 اصول نظام جديد بين المللي
فاصلهي سالها بعد از 1815 تا 1848 روابط بين چند کشور قدرتمند اروپائي يعني انگلستان، روسيه، اتريش، پروس و فرانسه محدود بود و کشورهاي ديگر اروپائي پيرامون اين دولتها فعاليت مي‌کردند.
از 1815 به بعد موازنه قوا رفته رفته تغيير يافت و در پي انقلابات 1830 و 1848 قدرتهاي جديدي در صحنهي بين المللي ظهور نمودند.
“کنگره وين مهمترين گردهم آئي نمايندگان قدرتهاي اروپايي پس از نشستهاي و وستفالي 1648 به حساب مي‌آيد”. (نقيب زاده،1386،18)
انقلاب کبير فرانسه نظام اجتماعي- اقتصادي و سياسي خاص خود را يعني دموکراسي و آزادي اقتصادي را به ارمغان آورد و اين‌انديشهها به سراسر اروپا رسوخ نمود. اما کنگرهي وين با تمام قوا در برابر اين تغييرات ايستادگي نمود و تلاش نمود شرايط را به سياق گذشته ايجاد نمايد.
پادشاهيها گذشته مجداً احياء شدند. خانواده بوربنها به فرانسه بازگشتند و تمام پادشاهاني که به دست ناپلئون بر کنار شده بودند مجداً بر سر کار آمدند.
در آلمان تحت تأثير فرانسه ويلهلم سوم پادشاه پروس عدههاي آزاد خواهي را به مردم داده بود که پس از کنگرهي وين به آنها پايان داد.
از سوي ديگر پادشاهان اروپا نيازمند همبستگي و اتحاد با يکديگر بودند. بهمين دليل در صحنهي روابط بين الملل شاهد اتحادهاي کشورهاي مختلف با يکديگر در اين دوران مي‌باشيم.
در اين رساله از آنجايي که پروس و فرانسه نقش محوري را دارا مي‌باشنداز ميان کشورهاي ياد شده شرايط پروس را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.
فردريک ويلهلم سوم پادشاه پروس(1786- 1840) وقتي که پايههاي حکومتش توسط ناپلئون بناپارت دچار تنزل شد، براي اعادهي حيثيت پروسي‌ها به مردم قول داد که مجلسي از نمايندگان ايالات پروس تشکيل دهد، تا هنگام بروز مشکلات از مشورت آن برخوردار شد.
اما اين وعده بعد از کنگره وين به فراموشي سپرده شد. با تغيير شرايط اقتصادي و نظامي از سال 1847 م. به بعد اين مجلس تشکيل شد. اگر چه بيشتر هدف آن رايزني براي گرفتن وام از طبقات مختلف در مورد خط آهن برلين- کونيکسبرگ بود. در اين زمان ليبرالها در پي تغيير قانون اساسي بودند. پادشاه پروس ويلهلم چهارم(1840- 1861 م.) با اين امر مخالفت شديد مي‌نمود.
انقلاب 1789 ميلادي فرانسه تمام استخوان بندي آلمان را تکان داد، چرا که در مقابل تنشهاي انقلاب فرانسه، اتريش و پروس ائتلافي مبني بر برگرداندن امتيازات شاه فرانسه تشکيل دادند، که اهداف توسعه طلبانه هم با آن دنبال مي‌شد. “اما اين ائتلاف چندان دوام نداشت، چرا که پروس براي تقسيم قسمتي از لهستان و الحاق ورشو به قلمرو خود با غرب به تعارض پرداخت و در سال 1795 ميلادي با فرانسه صلح بازل را امضاء نمود”. (تنبروک،131)
اتريش پس از خارج شدن پروس از اتحاديه‌ي ضد فرانسوي با برخي از ايالات آلمان پيمان اتحاد بست و به جنگ با فرانسه که آن موقع تحت فرماندهي ناپلئون بود پرداخت، اما پيروزي‌هاي ناپلئون باعث شد که بسياري از ايالات آلماني به فرانسه واگذار شود. فرانسه به همت ناپلئون بين سالهاي (1810 ـ 1811 م.) در اوج قدرت و عظمت قرار گرفت، بر اثر فشار ناپلئون در سال 1806 ميلادي، شانزده دولت کوچک آلمان غرب و جنوبي به موجب اتحاديه‌ي راين به هم پيوستند و خروج خود را از رايش آلمان اعلام داشتند. آن‌ها حتي سربازاني در اختيار فرانسه قرار دادند.
ناپلئون در سال 1812 با همکاري اتريش و پروس ششصد هزار نيرو فراهم کرده و به روسيه حمله نمود که توفيق چنداني نيافت.
بدنبال شکست فرانسه، در اوايل سال 1814 دو سپاه بزرگ متشکل از پروس‌ها به فرماندهي “بلوخر” و روسي‌ها و اتريش‌ها به رهبري “شوارتزبرگ” وارد فرانسه شدند.
سال‌هاي پس از 1815 تا 1848 ميلادي براي آلمان يک دوره‌ي انتقالي ناميده مي‌شود. از نظر سياسي اين دوران فاقد هرگونه اتفاقات قابل توجه سياسي است.
انقلاب 1848 ميلادي از همه‌ي اتفاقات ادوار ياد شده از نظر سياسي تعيين کننده تر است که طي آن به دنبال انقلابات ملي و آزادي طلبي در سراسر اروپا، شورش هايي در پروس به وجود آمد که افکار مليت خواهي و تنش‌هاي آزادي را در اذهان ملت آلمان به بار نشانه و اين تفکرات بعدها مقدمات وحدت آلمان را فراهم آورد.
فردريک ويلهلم سوم پادشاه پروس (1786 ـ 1840 م.) وقتي که پايه‌هاي حکومتش توسط ناپلئون بناپارت دچار تزلزل و بي ثباتي شد، براي اعاده‌ي حيثيت پروسي‌ها به مردم قول داد که مجلسي از نمايندگان ايالات پروس تشکيل دهد، تا هنگام بروز مشکلات به عنوان کانوني براي مشورت و پشتوانه‌ي مردم و پادشاه باشد.
اين امر تا سال 1784 ميلادي محقق نشد.
اما نيازمندي‌هاي اقتصادي و تهديدات نظامي باعث شد که اين مجلس تشکيل شود.
در ميان احزاب مختلف مجلسي، ليبرال‌ها خواستار تغيير قانون اساسي شوند، اما تقاضاي آن‌ها با مخالفت شديد پادشاه پروس، ويلهلم چهارم (1840 ـ 1861 م.) روبرو شد.
اختلافات موجود ميان شاه و برخي احزاب موجب شکاف بين نمايندگان و تاج و تخت پادشاهي شد.
در اين زمان شخصي به نام اتوفن بيسمارک که پدرش از طبقه‌ي “يونکرهاي آلمان” بود و متعلق به خانواده‌اي اشرافي از سرزمين براند نبورگ واقع در شرق الب بر حسب اتفاق وارد برلن شد.
و به جانشيني از نمايندگان مجلسي که متعلق به اشراف بود و به بيماري نميتوانست در مجلس حضور يابد به مجلس پروس وارد شد.
بيسمارک راجع به قضيه‌ي ورود خود به مجلس پروس چنين مي‌گويد: “اگر من بر حسب اتفاق به عضويّت مجلس پروس در نمي آمدم، هرگز کسي نام مرا در خارج از مزرعه ام نمي شنيد”. (مصطفوي،1354، 40)
5-4 ظهور بيسمارک در صحنه‌ي سياسي پروس
اتوفون بيسمارک در اول اوريل 1815 ميلادي در شونهاوزن متولد شد. در يک خانواده اشرافي از طبقه يونکرهاي آلماني در سرزمين براندنبورگ رشد و پرورش يافت. در گوتين به تحصيل حقوق پرداخت. در دانشگاه اغلب با دانشجويان به بحث و جدل مي‌پرداخت و تلاش مي‌نمود تا در همه نفوذ و تسلط داشته باشد. او معتقد بود که اولين قوه‌ي عاقله‌ي پيشرفت و تعالي مملکت، مدرسه است و در بيانات خود تاريخ را دانشي برجسته معرفي مي‌کرد و مي‌گفت: “تاريخ براي کسي که مي‌خواهد در آينده سياستمدار شود بهترين تعليم است”.(همان،36)
اگرچه مدت کوتاهي سمت دولتي را پوتسدام(1837-1838.م) به عهده گرفت اما خيلي زود آنرا مغاير با سليقه‌هاي فکري خويش ديد و از کار کناره گيري کرد. او سپس به املاک پدري بازگشت و گام در مسير مالکيت زمين و زراعت و يونکري نهاد.
“آشنايي بيسمارک با دختري به نام “يوهانافن پوتکاري” که بعدها به عشق بي‌پايان و ازدواج منتهي شد، با عث شد که بيسمارک با دنياي عملي پروتستان لوتري آشنا شود. او در خدمت صادقانه به شاه و حفظ منافع قدرت دولت را از تعاليم آيين لوتري فرا گرفت”.(تنبروک،163)
پس از مدت کوتاهي کار در مزرعه پدري را رها کرد و مجدداً تصميم گرفت بار ديگر در يک دستگاه دولتي کار نمايد.
مطالعات فراوان و پشتکارش سبب شد که فرصتهاي پيش روي‌اش را به خوبي مورد استفاده قرار دهد و در 1847 مجدداً به کار دولتي برگردد.
بيسمارک به صورت کاملاً تصادفي وارد برلن شد و در زماني که يکي از نمايندگان مجلس که متعلق به اشراف بود در بستر بيماري قرار داشت به جاي او در مجلس پروس حضور يافت و بدين ترتيب وارد صحنه سياسي او سبب گشت که افکار عمومي نظر مساعدي نسبت به برنامه‌ها و نگرش‌هاي وي نداشته باشد اما او توانست پس از مدتي ميان مردم طرفداراني پرشور پيدا کند.
بيسمارک در همان ابتدا جانب حمايت دولت را در مقابل محافظه کاران گرفت و در روند سياسي، محافظه کاران را بر ليبرال‌ها ترجيح داد.
“او براي سوار شدن بر گرده‌ي پيامدها سخنان عوام فريبانه‌اي بر زبان مي‌راند و اصل اقتدار نظامي را موعظه مي‌کرد”. (تيلر، 1370، 102)
خبر انقلاب فرانسه، در آلمان توانسته بود تأثيرات زيادي را به جاي گذارد. در همه‌ي دولت‌هاي آلمان، مردم خواستار آزادي مطبوعات، انتخاب نمايندگان ملت و علي الخصوص خواهان تأسيس مجلس مطلق آلماني بودند.
انقلاب پروس در پي دو هدف بود. يکي پايان دادن به حکومت استبدادي و
مطلقهي حاکم بر پروس و ديگري ايجاد کشور مقتدر واحدي به نام آلمان.
در ايالت آشوبهاي سياسي متعددي به وقوع پيوست. اما از اين ميان يعني قيام بورژواها، دانشجويان و کارگران در “وين” بر ضد مترنيخ که منجر به فرار وي به انگلستان شد و ديگري رويدادهاي انقلابي در پروس، از اهميت بسيار برخوردار بودند زيرا بر سراسر اروپا تأثير گذاشتند.
در پروس پادشاه ويلهلم چهارم در 18 مارس 1848 م. فرمان آزادي مطبوعات و تنظيم قانون اساسي را صادر کرد.
در اواخر سال 1848م. گروهي از آزادي خواهان باهدف تأسيس مجلس ملي و تشکيل حکومت واحد ميان کشورهاي شرکت کننده در اتحاديه‌ي گمرکي 1819 م. به پا خاستند و از دولت‌هاي متحد مجلسي موقتي تشکيل دادند که حاصل کار آن‌ها شکل گيري مجلس مؤسسان فرانکفورت بود.
هدف اين مجلس، وحدت آلمان و قانون اساسي بود.
در اين زمان مهمترين مشکل وسعت قلمرو امپراطوري بود که به اتريش مربوط مي‌شد، که در نوع خود بحراني سياسي محسوب مي‌شد.
مجلس ملي فرانکفورت در 28مارس 1849م. پادشاه پروس را به امپراطوري برگزيد و تاج امپراطوري با تشريفاتي خاص به فردريک ويلهلم چهارم تقديم شد، اما پادشاه از قبول تاج پر دردسر خودداري کرد و گفته: “نمي تواند تاجي را بر سر بگذارد که از کثافت و پهن ساخته شده و بوي تعفن مي‌دهد”. (ايزلر، 1360، 23)
پادشاه پروس در بياني ديگر درباره‌ي امپراطوري گفت: “تاج يک قلاده‌ي سگ است که با آن مي‌خواهند مرا به انقلاب 1848 زنجير کنند”. (تنبروک، ، 157)پادشاه از مخالفت ساير امراي آلماني با اين امر آگاهي داشت.
مجلس مؤسسان فرانکفورت بزودي به پايان رسيد. زيرا دولت اتريش پس از سرکوبي ليبرالها بار ديگر متوجه اوضاع شاهزاده نشينهاي آلماني شد. فرانسوا ژوزف وقتي حکومت استبدادي را در سراسر اتريش حکم فرما کرد، نمايندگان خود را از مجلس فرانکفورت احضار کرده بدنبال اين فراخواني و بازخواست اکثر دولت‌هاي عضو، نمايندگان خود را احضار کردند.
همزمان با فراخواني نمايندگان از طرف دولتهاي عضو،، شورش هايي در ساکس و بعضي قسمت‌هاي ايالات مختلف برپا شد، اما با مقاومت شديد دولتها روبرو شد، امراي ايالات از وقوع انقلاب به شدت هراس داشتند.
باافزايش تحرکات آشوب طلبانه، مجلس از مقر قبلي خود فرانکفورت به “اشتوت گارت78” منتقل شد، اما با بالا گرفتن ناآراميها ، پادشاه “ورتمبرگ” نمايندگان مجلس را دستگير نمود و در 9 ژوئن 1849م. مجلس به پايان رسيد. در اين زمان نا آراميهادر پروس هم به شدت رو به افزايش بود.
فردريک

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید