تصرف خود داشت به دست آورد.
و اتريش به تمام متصرفات ايتالياي خود ( قبل از 1805 ) دست يافت و کشورهاي آلماني زبان ، کنفدراسيوني مرکب از 48 ايالت تشکيل دادند که اتريش عضو برجسته و رهبر آن به حساب مي‌آمد.
“ديپلمات هائي که در وين بودند آنقدر‌ها فرانسه را مجازات نکردند. قرار شد سر حدات قبلي که در 1792 شامل اضافات مختصري بود که در ايام نخستين انقلاب تصرف شده بود را به فرانسه بدهند. و آنچه از هنرهها و صنايع فرانسه غارت کرده به صاحبان واقعي بر گردد و غرامتي معادل 700 ميليون فرانک به متحدان پيروز بدهد و مخارج لشکران پيروز را حد اکثر تا مدت پنج سال در کشور خود تعهد نمايد‌”. (برينتون،138)
حکومت صد روزه
بازگشت بوبون‌ها و مهاجران که مي‌خواستند آثار تمام پيروزي‌هاي انقلاب را نابود کنند ، مورد رضايت فرانسويان نبود. از طرف ديگر ناپلئون نمي توانست تبعيد خود را به جزيره الب را تحمل کند.
بنابر اين از اين جزيره گريخته و در اول مارس سال 1815 در پرووانس پياده شد و مورد استقبال گرم اهالي قرار گرفت و از آنجا که به طرف پاريس حرکت کرد.
لوئي هجدهم شنيدن اين خبر پاريس را ترک گفت و به بلژيک رفت.
ناپلئون که مجددا بر مسند فرمانروائي نشسته بود به متحدين پيشنهاد صلح داد ، منتهي چون از اين کار نتيجه‌ي نگرفت عجله به تهيه مقدمات جنگ پرداخت و براي جلب رضاي خاطر بورژوازي ، فرماني با تمايلات آزادي خواهانه صادر و آن را ضميمه قانون اساسي امپراطوري کرد. اين فرمان مورد تاييد ملت واقع شد و انتخابات انجام گرفت ، و ناپلئون ، پس از اين بکار ارتش پرداخت‌.
همه کشورهاي اروپائي به دشمني با او قيام کرده بودند و تنها متحد ناپلئون مورا بود که پس از خيانت به وي ، اکنون در صدر سازش و همکاري با امپراتوري بر آمده بود.
متحدين قواي فراواني در اختيار داشتند‌. هر چند در ابتدا فرانسويان پيروي‌هاي بدست آوردند اما با ورود نيروهاي پروسي در واترلو فرانسويان شکست خوردند. ناپلئون به پاريس بازگشت ولي از او پذيرايي گرمي نشد. او براي بار دوم تصميم به استعفا گرفت و به روشفور رفته خود را تسليم انگليسي‌ها کرد. انگليسي‌ها ناپلئون را چه جزيره‌ي سنت هلن ، در اقيانوس کبير فرستادند و او در سال 1821 در اين جزيره جان سپرد.
نظام هاي سياسي که از1875 در فرانسه حاکم شدند هر يک به گونه اي دستاورد هاي انقلاب را دستخوش تغييرات شده کردند.”جمهوري اول که در سال 1892 از سوي کنوانسيون و مجمع ملي بر قرار شده بود در سال 1804 با امپراتوري و به قدرت رسيدن لوئي ناپلئون برادر زاده ناپلئون بنا پارت عمر آن به سر آمد.در پي انقلاب وقيام خياباني 28و29 ژويه 1830که به پيروزي انقللابيون انجاميد حکومت جمهوري اعلان شد و جمهوري فرانسه تشيکل وتا اعلام امپراتوري دوم (2 دسامبر 1852) دوام آورد”67″قانون اساسي سال 1848 فرانسه اهميت بيشتري براي جمهوريت در نظام سياسي اين کشور در نظر گرفته بود… با سقوط امپراتوري ناپلئون در سال 1870 مجلس ملي فرانسه جان تازه اي گرفت. مجلس فرانسه که از استبداد رها شده بود در سال 1875 قانون اساسي جديدي را پيشنهاد کرد که در واقع ميتوان آن را بازگشت مجدد حاکميت پارلماني به نظام سياسي فرانسه دانست”68
فصل پنجم
سياست آلمان از پيدايش حکومت پروس تا شکل گيري رايش دوم
5-1 پيدايش و رشد حکومت پروس
خاندان هوهنزولرن در قرن يازدهم در زمره‌ي خرده فئودال‌هاي جنوب آلمان محسوب مي‌شوند؛ در 1415 يکي از اعضاي آن به حکومت براندبورگ رسيد و به تدريج اين خاندان به صورت بزرگ ترين ارباب صاحب زمين امپراتوري پس از هابسبورگ‌ها در آمد.
از جمله مستمکلات آنان دوک نشين پروسن (پروس) بود که در 1618 به دست آورده بود و وابسته به پادشاهي لهستان بود.
عهدنامه‌ي صلح “وستفالي”69 در 1648.م به حقوق حاکميت دولت‌هاي منفرد افزوده بود و اختيارات ارباب اسمي ايشان يعني امپراتور روم مقدس را تقريبا از ميان برده بود.
“ايالات آلماني نيز از نتايج زيان آور جنگهاي سي ساله و لشکرکشي لوئي چهاردهم و از وضع درهم ماليات‌ها و موازين اوزان و مقادير خود صدمه ديده بود، اما دو ايالت قدرتمند در آن حضور داشتند، يکي اطريش و ديگري پروس”.(برينتون،22)
در پايان جنگ سي ساله توازن قدرت‌هاي اروپا به ناچار آن‌ها را به سوي صلح سوق داد.
مذاکرات صلح در سال 1644 در “وستفالي” در دو شهر “مونستر”70 و “اوزنابروخ”71 آغاز گرديد، نهايت آروزي آلمان رهايي از بند اختلافات مذهبي بود.
مطابق اين صلح به هر يک از ايالات آلمان اختيار داده شده تا به ميل خويش آيين و مذهب خود را انتخاب نمايند. در ضمن ساير مذاهب هم محترم دانسته شد و به مذاهب لوتر و “کالون”72 نيز اجازه‌ي ادامه‌ي حيات داده شد.
آلزاس ولرن به فرانسه واگذار شد و به تماميت ارضي کشورها بها داده شد.
پيمان صلح وستفالي براي ايالت “براندنبورگ” آلمان نيز مفيد افتاد چرا که قسمت هايي از درياي بالتيک از جمله قسمت شرقي پومراني و اسقف نشين بزرگ “ماگده بورگ”73 نصيب اين ايالت شد.
منطقه‌اي براندنبورگ آلمان که در قرون وسطي در اوج و شکوفايي بود، سکنه‌ي آن را مهاجران تشکيل مي‌دادند که مدت‌ها مانند جزيره‌اي در محيط بيگانه محسوب مي‌شد، که از لحاظ فرهنگي عقب افتاده به حساب مي‌آمد.
در سال 1640 م، زماني که آلمان و ايالت براندنبورگ درگير جنگ سي ساله بودند، فردريک که به منتخب بزرگ معروف شد در سن بيست سالگي بر تاج و تخت براندنبورگ تکيه زد و توانست اين ايالت را به شکوفايي برساند.
او پروس را از تابعيت لهستان درآورد و ضميمه‌ي ايالت براندنبورگ ساخت.
او سازمان منظمي به کشورهاي خود داده و در توسعه‌ي بازرگاني کوشيد و پس از القاء فرمان نانت بسياري از پروتستان‌هاي فرانسوي را در خاک خود پذيرفت و نيروي نظامي و ماليه مملکت را اصلاح کرد.
پسرش فردريک اول، (1688ـ1713) با مرگ او به جانشيني برگزيده شد. او بيشتر به شکوه و عظمت ظاهري حکومت اهميت مي‌داد.
“در سال 1701 فردريک اول از امپراتور هابسبورگ (لئوپولداول) خواست که او را به عنوان سلطان پروس بشناسد و بدين ترتيب يک سلطان آلماني فوق ساير اميران قرار گرفت. و با عنوان فردريک اول در 18 ژانويه 1701 در کونيگسبرگ تاجگذاري کرد. تمامي متصرفات پراکندة هوهنزولرن را از رَن74 تا سرحه ليتواني75، پروس ناميدند.” (غفاري‌فرد، 293)
اکنون پادشاهي پروس به وجود آمده بود. هوهنزولزن ها، برلين، مهم ترين شهر براندنبورگ را به پايتختي برگزيدند.
“بنيان گذار واقعي دولت تمرکز يافته‌ي براندنبورگ ـ پروس، فريدريش ويلهلم اول “پادشاه سربازان” بود”. (تنبروک، 108)
“او لباس کهنه مي‌پوشد در کوچه‌هاي برلن به راه مي‌افتاد و رعايايي را که از وظيفه‌ي خود غفلت مي‌کردند با عصا تأديب مي‌کرد. او ارتش را از جان و دل و دوست مي‌داشت و بر هر پول سياهي که خرج ارتش نمي شد، غبطه مي‌خورد”. (پالمر، 365)
تبديل پروس به يک ابر قدرت دنياي قرن هجدهم، دستاورد فردريک گيوم اول (1713ـ1740) و فردريک دوم (1740ـ1786) ملقب به فردريک کبير بود.
فردريک گيوم اول، “خود را سخت همچون صخره‌اي آهنين” مي‌خواند. سپاهي پرشمار (به تعداد 83000 سرباز) تدارک ديد. و با اعمال سياست افراطي تلاش کرد که پروس را به صورت بنيادي قدرتمند سازد. اما پسرش فردريک دوم توانست قدرت پدر را توسعه دهد.
فردريک دوم ملقب به فردريک کبير (1740ـ1786م.) بر خلاف سياستهاي پدرش به مطالعه‌ي آثار فلاسفه‌ي فرانسه علاقه فراوان داشت. با ولتر مکاتبات فراوان داشت. و اگر چه تحت تأثير روحيه‌ي پدر و يا نوشته‌هاي ماکياول و تأثير ناخودآگاه اين نظريات حکمفرمايي مي‌کرد ولي پادشاهي روشنفکر نيز بود.
“در زمان او در اتريش ماري به قدرت رسيد. جنگ جانشيني اتريش(1740- 1748) و جنگ هفت ساله(1756- 1763) در روزگار اين دو امپراتور به وقوع پيوست”!(غفاري فرد، 293)
او تلاش گسترده‌اي را براي تقويت ارتش و لشگريان انجام داد.
“ناظران قرن هجدهم، پروس فردريک ويلهلم را حقاً اردوي صلح مي‌خواندند و ارتش آنرا “دستگاه مجازات غول آسا” لقب مي‌دادند، که در آن‌اندک تخلفي از مقررات منجر به اعدام متخلف مي‌گرديد. او تلاش خود را منحصراً مصروف آمادگي جنگي کرده بود”. (برينتون،25)
5-2 جنگ توارث سلطنت اتريش (1740 ـ 1748)
هنگام مرگ شارل ششم امپراتور اتريش در سال 1740، سرزمين هابسبورگ به دختر او ماري ترز رسيد که در آن موقع فقط 23 سال داشت.
شهرياران آلمان که توقع داشتند ماري ترز را به واسطه‌ي جواني و بي تجربگي از عالم سياست و زن بودن مغلوب کنند، چنان صلاح ديدند که قانون عملي را که توارث ماري ترز را تضمين کرده بود ناديده بگيرند.
اولين کسي که در اين راه پيشگام شد فردريک کبير بود. تنها توجيه او از حمله اين بود که مي‌گفت: “من به خاطر مصلحت حکومت به اين حمله دست زده ام”.
در دسامبر 1740 فردريک برق آسا عمل نمود و با قوايي وارد “شلزي” اتريش شد.
همزمان با حمله‌ي پروس، فرانسه آن هم با همراهي دولتهاي کوچکتر آلمان بر اتريش تاخت و تاز نمود.
“در سال 1744 م. فردريک دوم به فرانسوي‌ها ملحق شد و از شلزي به طرف بوهم لشکر کشي کرد و بر سپاهيان اتريش پيروز شد. در همان سال صلح “درسدن” بسته شد و فردريک شلزي را نگاه داشت و پس از بازگشت به برلين از طرف مردم لقب “کبير” به او داده شده.” (تنبروک،1360،120)
صلح درسدن مشکلي را حل نکرد، حتي برخوردهاي خصمانه ميان اتريش و پروس افزايش يافت.
معاهده صلحي که به جنگ توارث اتريش خاتمه داد، در سال 1748 م. معاهدة اکس لاشاپل76 بود.
اين جنگها، جنگ ميان دو اتحاديه شامل پروس، ساکس، باوير، فرانسه، اسپانيا، ساردني با اتريش، انگليس و هلند بود که با تغيير ارضي مختصري، پايان پذيرفت. طبق معاهده صلح اکس لاشاپل اتريش، بارم و پلزانس را به اسپانيا واگذاشت.
دولتهاي انگليس و اسپانيا و اتريش هيچ يک از معاهدة اکس لاشاپل راضي نبودند و اتريش مايل به درهم ريختن اساس صلح بود.
“ماري ترز که نمي توانست رنج از دست رفتن شيلزي را بر خود هموار کند مي‌کوشيد تا اتحاديه‌اي عليه پروس تشکيل دهد. وي به آساني روسيه و اغلب دولت‌هاي آلماني را در اين اتحاديه وارد کرد و پس فرانسه را نيز به طرفداري از اتريش وا داشت. در نتيجه‌ي اين اقدامات، اتحاديه‌ها بصورتي مخالف و معکوس وضعي که در سابق داشتند درآمدند، چون دولت انگليس هم به طرفداري پروس برخاست”. (دولاندلن، 2/137)
جنگ صلحي که در سال 1748 منعقد شد فقط هشت سال دوام آورد. پس جنگ بزرگ تري در 1756 آغاز گشت که هفت سال ادامه يافت.
فردريک در سه سال اول جنگ در اکثر جنگ‌ها پيروز بود.
از سال 1759 فضاي جنگ به نفع قواي روس، فرانسه و اتريش مهيا شد، فردريک در ميادين جنگ شکست سختي را متحمّل شد. سپاهيان اتريش و روسيه وارد برلين شدند.
انگلستان در سال 1762 م. پس از رسيدن به اهداف جنگي خود در آمريکاي شمالي با رقيبان خود پيمان صلح بست و از اتحاديه خارج شد.
در اين موقعيت بحراني “اليزابت” تراز روس درگذشت و جانشين او “پطرسوم” از جنگ با فردريک دست برداشت.
سياست روسيه از اين پس تغيير کرد، امپراتور روس اتريش را وادار به تخليه‌ي شلزي کرد و اگر چه پطرسوم کمي بعد درگذشت و ملکه جديد روسيه، کاترين دوم، سياست بي طرفي در پيش گرفت، ليکن ماري ترز دريافت که پيروزي در جنگ امکان پذير نيست.
به همين مناسبت مذاکراتي را آغاز کرد که به صلح “هوبرتسبورگ”77 منجر شد (1763). به موجب اين عهدنامه پروس “شلزي” را براي خود نگاه داشت.
جنگ استقلال آمريکا بر ضد انگلستان در آلمان بي تأثير نبود. در آن جا شورش مستعمرات انگلستان بالاخره به تشکيل جمهوري مستقل ايالات متحده منجر شد. انقلاب صنعتي انگلستان هم به نوبه‌ي خود بسياري از

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید