معتقد بود همچون هراکليتوس که جهان در سيلان است. منتهي اين سيلان به معناي انحطاط نبود بلکه در معناي بالندگي و تکامل به کار گرفته ميشد. و هگل تاريخ آلمان را عاليترين سهم در تکامل زميني “روح” ميدانست.
از نظر هگل اين تکامل تاريخي در سه جلوهي عمده بروز کرده است: مشرقيان و يونانيان و روميان و دست آخر آلمانيان.
“مشرق زمين فقط ميدانست که واحد آزاد است؛ يونانيان و روميان ميدانستند که بعضي آزادند، دنياي آلماني که ميداند همه آزادند…” (راسل، 2/1006).
سپس هگل استدلال ميکرد که هرجا قانون باشد آزادي هم هست. به اين ترتيب آزادي در نظر او حق اطاعت از قانون بود.
“آزادي ارزشي که هگل آن را بسيار ارزشمند دانسته ومفهوم اصلي فلسفه اجتماعي اوست. هگل آزادي را مقدسترين ثروت بشر مي‌داند و آن را آخرين حلقه اتصال دسترسي بشر به قله اي مي‌داند که اجازه تأثير گذاري به هيچ چيز را نمي دهد”143
هگل استدلال ميکرد که روح انسان براي خود قانون را به صورت آزادانه وضع ميکند اگرچه به نظر ميرسد که اين حق در وجود پادشاه تجسم مينمايد و رعايا روحهاي هستند که قانون براي آنها وضع گردد. اما در واقع تمايزي ميان پادشاه و رعايا از اين نظر وجود ندارد.
“از اين استدلال ميتوان فلسفهي هگل را به مثابهي تولد دوبارهي قبيله پرستي دانست.
به عبارتي او حلقهي مفقودهي بين افلاطون و صورت امروزي توتاليتاريسم است. (پوپر، 688).
هگل با طرح ايدهي”عقل يا روح جهاني” آن را منشا وضع قانون در جامعه ميداند و اعتلاي فرد را در تابعيت فرد از آن روح جهاني مي‌بيند.
در نظر او دولت کامل دولتي است که فرد در آن منحل گردد به گونهاي که “ارادهي جامعه، ارادي وي باشد”.
با اين تعبير، هگل با اصالت فرد مخالف است و ضعف دولت را در ترويج فرديت ميداند و در فضاي بستهي اصالت جمع، دولت و تاريخ و قوم را ترويج مي‌نمايد.
اين نقطه نظر همان است که مکتب پروسگرايي فردريک ويلهلم سوم به آن استوار ميگردد.
در نظر هگل”دولت همانا حيات اخلاقي است که بالفعل و متحقق است”.(پوپر، 691).
و هگل دل سپردگي فراواني به اين مفهوم و تاريخ دارد.”تاريخ به نظر او دگرگون کنندهي بزرگ و محرک ميباشد؛ و اگر تاريخ را انسانها ميسازند براي اين است که تاريخ دولتها را خواهد ساخت”.(برونسکي،مازليش، 502)”کشور مظهر فعليت يافتن خواست وا اراده کلي و حاصل يگانگي با مفهوم خويش است “(استيس، 594)
نظريات افراطي هگل در مورد دولت، قدرت و حق، متاثر از شرايط حاکم بر ملت آلمان در زمان وي ميباشد. تحقير ملت و مليت آلماني از جانب فرانسه سبب گشت که هگل زور و قدرت را مورد ستايش قرار داده و آن را حق دولت آلمان بداند و اين امر الهام بخش وحدت ملي آلمان گردد.
شوپنهاور که خود از اصحاب اصالت تصور افلاطوني به شمار ميرفت هگل را فيلسوفي مجسم ميسازد که از بالا و به دست مصادر قدرت بر مسند فلسفه قرار گرفته است. شوپنهاور معتقد است که فلسفه که با کانت دوباره آبرو يافته است به ابزار تامين منافع مبدل گشته است و با اغراض خصوصي، مذهبي و سياسي نسلي را به فساد فکري دچار ساخته است‌.
به نظر شوپهناور فلسفه از جانب دولت به يک آلت دست تبديل شده است و “نيروي محرک آن، معنوي و آرماني نميباشد”.(پوپر، 692)
اش وگلر دربار? هگل ميگويد:”شهرت و فعاليت کامل او، احتمالاً از 1818 يعني هنگام دعوت وي به برلين آغاز ميشود. در اينجا مکتبي وسيع و… داراي مريدان کثير و فوق العاده فعال پيرامون او پديد آمد و نيز در همين جا به برکت بستگيهايش با دستگاه ديواني پروس، خودش به نفوذ سياسي دست يافت و منظوم? فلسفيش فلسف? رسمي{دولت} شناخته شد که البته اين امر هميشه به سود آزادي دروني فلسف? وي يا ارزش معنوي و اخلاقي آن نمود”.
دلايلي حتي بيش از حد کافي بر صحت اين گمان در دست است که فلسف? او از منافع حکومت پروس که وي را به استخدام در آورده بود تاثير پذيرفته است و البته تحت حکومت مطلق? فردريک ويلهلم سوم، چنين تاثيري متضمن بيش از آن بود که شوپهناور و اش وگلر قادر به دانستن آن باشند، زيرا تازه در همين دهههاي اخير مدارکي منتشر شده است که نشان ميدهد آن پادشاه با چه وضوح و مداومتي بر لزوم تبعيت دانش و پژوهش از مصالح دولت پافشاري ميکرد.
در برنام? آموزشي او آمده است:”علوم مجردي که تنها به دنياي دانشگاهي مربوط ميشود و فقط به کار روشن کردن افکار اين گروه ميخورد، البته از نظر بهروزي دولت فاقد ارزش است؛ تضييق کامل فراهم کردن براي اين علوم، ناداني است ولي محدود نگاه داشتن در محدوده‌اي صحيح و مناسب، کاري مفيد و سالم است.”
هگل تاريخ آلمان را به سه دوره تقسيم ميکند: اول تا شارلماني، دوم از شارلماني تا رفورم، سوم از رفورم به بعد.
هگل در فلسفهي تاريخ خود آلمان را مورد ستايش قرار ميدهد و از ضعف سياسي و تجزيه در آلمان پس از رفورم اظهار تاسف مي‌نمايد و از افرادي چون تئودوريک و شارلماني و باربا روسا و لوتر و فردريک کبير ستايش بي حد و حصري ميکند.
هگل فاتحان نظامي را”قهرمان” به شمار ميآورد و ملتها را در همان جايي قرار ميدهد که طبقات در‌انديشهي مارکس قرار ميگيرند. در واقع ملت وظيفهي به جز گذراندن جهان از مرحلهي ديالکتيکي که بدان رسيده است ندارد.
و هگل ملت آلمان را در اين شرايط قرار ميدهد.
هگل در فلسفه‌ي تاريخ ميگويد که”دولت عبارت است از حيات اخلاقي که بالفعل وجود دارد”.(همان، 1009).
فرد وظيفهي حمايت از دولت را دارد و به اين ترتيب هر دولت در برابر دول ديگر استقلال دارد زيرا هر دولت در روابط خارجي يک فرد محسوب ميگردد و اين استقلال نخستين آزادي و عاليترين شرف هر مردمي است.
“او دربارهي جنگ هم نظري کاملاً مساعد دارد و ميگويد جنگ وضعي است که ما در آن بر بيهودگي مال و منال دنيوي جداً آگاه ميشويم و بدان عمل کنيم و جنگ داراي يک ارزش اخلاقي مثبت است. او معتقد است اختلاف دولتها فقط به وسيلهي جنگ قابل حل است”.(همان ، 1011)
اما در اين ميان توجه به نکات کليدي فلسفهي هگل و يا به عبارتي آنچه که استرلينگ راز هگل144 ناميده است نيازمند دقت و تيزبيني يشتري ميباشد.
هگل نخستين کسي است که بعد از جنگهاي ناپلئون به مقام فيلسوف رسمي مکتب پروسگرايي منصوب شد.
حمايت دولت از نظراتش تاثير اصلي را در شکلگيري فلسفهي او به عنوان پرنفوذترين شخصيت فلسفهي آلمان داشت.
در 1789 افکاري پديدار گشت که براي مبارزه با جامعهي بسته تلاش مي‌نمود در 1815 فرقهي ارتجاعي در پروس زمام قدرت را در دست داشت.
هگل با بازبيني مجدد افکار هراکليتوس و افلاطون و ارسطو در اين ارتجاع نقش خالق ايدئولوژي جديد را بر عهده داشت که در واقع بسط افکار پيشينيان و تولد جديد قبيلهپرستي بود.
شهرت و فعاليت کامل او، از 1818 هنگام دعوت وي به برلين آغاز شد.
او مکتبي بسيار وسيع همراه با پيرواني کثير را پديد آورد و فلسفهي دولتي را ايجاد نمود.
در 1818 اوج ارتجاع را در حکومت پروس مشاهده ميکنيم. شاه در پي تصفيهي حکومت خويش را از اصلاحگران و عناصر ملي آزاديخواه بود.

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید